عطر شهادت

به نام خدا
وصیت نامه شهید همت
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
جهت خواندن وصیت نامه به صورت کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
از عاشقان شهادت به خاطر ارسال این مطلب تشکر میکنیم
به نام خدا
وصیت نامه شهید همت
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که ان الله اشتری من المومنین.
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را د قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است.
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید:
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید.
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید.
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند.
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.
حقیر حاج همت
۱۳۶۱/۲/۲۶
تهیه مطلب عاشقان شهادت
نمیدانم چطوربایدازسایت خوبتان ومطالب عالی ان تشکرکنم……..خداقوت وعلی یارتون
پاسخ به این نظر
||
باوجوداین همه سایت بامطالب بیهوده وتخریب کننده سایت شما وسایتهای دیگری ازقبیل این سایت روزنه امیدی دردلامون روشن میکنه وراهی روشن روبهمون نشون میده…..
پاسخ به این نظر
||
سلام علیکم
ببخشید شرمنده اقای توکلی اگه اشکال نداره صفحه مربوط به شهداراطوری طراحی کنید که غیر از مطب در مورد شهدا بخشی از ان را سخن مقام معظم رهبری وقسمتی را خاطرات وشوخی های دفاع مقدس قرار بدهیم
پاسخ به این نظر
توکلی پاسخ در تاريخ خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ ۸:۵۵ ب.ظ:
با عرض سلام خسته نباشید خدمت شما
جا داره در ابتدا از شما برادرر یاخواهر گرامی که با عنوان(عاشقان شهادت )برای ما مطالبی زیبا از شهدا میفرستید تشکر کنم
در مورد مقام معظم رهبری بخش ویژه و جدا گونه ای با عنوان کلام نور در سایت موجود است و اگر مطلب یا کلام خواستی از ایشان دارید میتوانید بفرستید تا در آن قسمت استفاده شود
اما در مورد دوم این قسمت که با عنوان عطر شهادت طراحی شده مختص به موضوع خاصی نیست و میتوانیم هم از زندگینامه هم خاطرات و هم شوخی های شهدا در زمان دفاع مقدس در جبهه های حق علیه باطل و…. استفاده کنیم پس شما هر مطلبی پیرامون دفاع مقدس و شهدا داشتید ارسال کنید تا در همین قسمت از مطلب ارزشمند شما استفاده شود
یاعلی
التماس دعا
پاسخ به این نظر
||
پلاک و استخوان
خیلی شوخطبع بود تا جایی که من دیگه نمیتونستم فرق شوخی و جدیش را تشخیص بدم. در حین جدیت هم قیافش شوخطبعش را نشون میداد.
یادمه روز آخری که با هم بودیم، از بیرون که اومدم خونه، گفتم: بابا جون این بار که بری کی برمیگردی زود یا دیر خندید و گفت: خیلی دیر نیست گفتم: چقدر طول میکشه. گفت: زیاد نیست یه نگاهی به دور و برش کرد و دخترعموی دو سالش را که اون شب مهمونمون بود را نشون داد گفت: عروسی زهرا خانم برمیگردم این حرف را که زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم سر شوخیهاش.
اما این بار شوخی نمیکرد رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود که از معراج شهدا زنگ زدن خونمون و گفتن که جنازش پیدا شده من و مادرش خوشحال بودیم اما از یه طرف سوروسات عروسی زهرا خانم هم به راه بود نمیدانستیم شادی اونها را بهم بزنیم و از طرفی اگه بیخبر میرفتیم خان دادش ناراحت میشد، مادرش گفت: بالاخره که چی باید یه جوری خان دادش را مطلع کنیم. بعد بریم، که ناراحت نشن. رفتیم خونشون تا اونجا مدام ذکر میگفتیم و صلوات میفرستادیم که ناراحت نشن. خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم که علی داره میاد خوشحال شد اما بعد که گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن زهرا خانم که شب عروسیش با اومدن پسر عموش یکی شده بود خیلی ناراحت شد و گفت: چرا باید عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاک عقب بیفته. زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مردهها…..
مادر علی که ناراحت شده بود اما به روی خودش نمیآورد، گفت: باشه ما میریم معراج شهدا علی را تحویل میگیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم……..
شب عروسی همین کار را کردیم اما هنوز زهرا دلخور بود و میگفت آخه چهار تا استخون اونم بعد از سالها چه ارزشی داره که عروسی من باید بهم بخوره……..
چهار روز بعد از عروسی یه روز ساعت پنج صبح بود داشت اذان میگفت: که در خونه را زدن با تعجب اینکه این موقع از صبح کیه در میزنه یا خدای ناکرده اتفاق بدی افتاده رفتم در را باز کردم دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر از اشک و گریهکنان پشت دره. سلام عمو علیک السلام عموجون. چی شده چرا گریه میکنی؟؟؟
عمو علی، علی…..
علی چی عمو جون؟؟؟
قبر علی کجاست؟ میخوای چی کار عمو؟؟؟
میخوام برم معذرت خواهی عمو.
چی شده بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده.
عمو دیشب که خوابیده بودم چند بار از خواب پریدم اما هر بار که میخوابیدم همین خواب را میدیدم، خواب میدیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم، هرچی فریاد میزنم هیچ کس به کمکم نمییاد، داد میزدم و همسرم را صدا میکردم اما انگار نه انگار که صدای من را میشنید، هر چی دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم.
بعد از ناامیدی از کمک دیگران، وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم، دیدم که چهارتا استخون و یه پلاک به دادم رسیدن و منو نجات دادن.
بهشون گفتم: شما کی هستین که من را نجات میدید؟؟؟
گفتن: ما همون چهارتا استخون و یک پلاکیم، بعد بهم گفتن؛ الدنیا دار فانی…
بهشون گفتم منظورتون چیه؟ گفتن: به این دنیا دل نبند، که فانی و از بین رفتنی. بعدش گفتن لذتهای دنیا فقط برای مدت کوتاهیه، بعد از دست میره. دنبال لذتهای بلند مدت باش.
با این حرف از خواب پریدم و تا الآن که بیام خونه شما این حالم بود. عمو شما فکر میکنید علی من را میبخشه؟؟؟
در حالی که اشکهایش را پاک میکردم گفتم: آره دخترم میبخشه، حالا پاشو نمازت را بخون تا شوهرت بیدار نشده با هم بریم خونتون که الانه نگرانت میشه. بعد هر دو با هم به نماز ایستادیم، و صدای الله اکبر زهرا من را به یاد صدای علی انداخت، وقتی سلام نماز را گفتم صدای زهرا را شنیدم « السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
سالها بود که توی این خونه به جز من و حاج خانم کس دیگهای اینجا نماز نخونده بود.
وقتی بلند شدم رفتم کنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم این عکس علی بود که بهم لبخند میزد. وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه کردم خیلی آروم بود و از اون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود
پاسخ به این نظر
||
بسم رب الشهداوالصدیقین
درسهایی از شجاعت شهید همت
در مرحله اول عملیات خیبر، گردان ما، اوّلین گردانی بود که باید در سمت «طلائیه» به دشمن حمله می کرد. حاج همّت پیش از حرکت گردان، آمد و برای ما صحبت کرد. ایشان می گفت: «باید حتماً خطّ دشمن را بشکنید. فکر نکنید دشمن کیست و چه تجهیزاتی دارد. ما وظیفه ای داریم که امام برایمان ترسیم کرده است. امام گفته باید عملیات بشود و شما باید این کار را انجام دهید. حتماً خودتان را به خاکریز دشمن برسانید و آن را بگیرید.»
در آن مرحله، عملیات شد و بعد از آن که گردانهای دیگر آمدند، ما عقب آمدیم تا بازسازی کنیم و دوباره وارد عملیات شویم. دشمن از منطقه عملیات آگاه شده بود و ادامه عملیات در آن منطقه خیلی مشکل بود. برای حاج همّت وضعیت را گفتیم. ایشان خیلی با جسارت گفت: « شما میگوئید چکار کنیم؟ نیروهای ما همین شما هستید. ما قول داده ایم که این کار را انجام بدهیم و باید انجام شود. از قول من به بچّهها بگویید فکر این را نکنند که دشمن هوشیار است و منطقه لو رفته است؛ باید این کار انجام شود.»
پاسخ به این نظر
deleted ||
شهید سید محمد حسین علم الهدی فرزند سید مرتضی
محل ولادت – اهواز
سال ولادت – ۸/۷/۱۳۳۷
محل شهادت – اهواز ( هویزه )
سال شهادت – ۱۷/۱۰/۱۳۵۹
محل دفن – خوزستان – هویزه ( گلزار شهدای هویزه )
قسمتی از یادداشتهای شهید :
… خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین ۲۰ کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست … تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید . خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است . اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری … تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم … و در سنگر تنها هستم …
سید محمد حسین علم الهدی
پاسخ به این نظر
deleted ||
بسم رب المهدی ارواحنا فداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش
دست نوشته ای از شهید دکتر محمدرضا فتاحی
نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که در زمان اکنون زندگی می کنم. زمانی که آنچه باید برای جذب ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب کند و طاقت بیاورد.
با انتخابش تنها می ماند، حتی در کنار عزیزترین هایش؛ آنها که هر روز و شب کاملا توجه دارند خوب بخورند(صبحانه کامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای کم و سبک)؛ خوب بپوشند(لباس اولین زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم عبادت کنند. نماز، روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.
هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود درک کرده ای که هیچ چیز نمی تواند انسان را به کمالش نزدیک کند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی بگویی خدا خودش فرموده« دنیا را برای راحتی مومن خلق نکرده ام» و چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی و خواهان عشق او هم هستی؟
اگر به اشتباه کم طاقتی کردی و این یکی دو جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد که بخواهد بنده اش را در سختی و فشار ببیند». حالا چه داری بگویی!
من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می کنم. در نزدیک ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین.
حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد… این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.
آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب.کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.
من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.
پاسخ به این نظر
||
اتل متل یه جعبه
پر از مداد رنگى
اتل متل یه بچه
چه بچه زرنگى
با یک مداد هاش ـ ب
توى اتاق نشسته
فکر مى کنه به باباش
جفت چشاشو بسته
قربون برم بابامو
الان اگه زنده بود
صورت مهربونش
حتماً پر از خنده بود
با قهوه اى کمرنگ
دهان و لب رو کشید
صورتشو عقب برد
قشنگ نگاه کرد و دید
قهوه اى رو گذاشته
مداد حنایى برداشت
رو صورت بابا جون
ریش قشنگى رو کاشت
بعد با مداد هاش ـ ب
چشمى کشید و بعدش
با یک مداد هاش ـ ب
چشمارو مشکى کردش
پیشونى رَم کشیدش
بعد هم موهایى بلند
بعد با مداد سبزش
براش کشید یه سربند
بعد با مداد زدش
رو سربند سبز اون
گنبدى از طلا زد
زیرش نوشت «بابا جون»
بینى رو هم کشیدش
دو چشم و ابرو گذاشت
براى رنگ صورت
سفید و زرد و برداشت
با زرد و با سفیدش
صورتو رنگ کردش
بابا چه نورانیه
چشمها رو تنگ کردش
یواش یواش و کم کرد
از توى چشم تنگش
بارون چکید بروى
نقاشى قشنگش
مداد سرخو برداشت
رو سر بلند بابا جون
یه خال قرمز کشید
خیره شد به خال اون
لب رو گذاشت رو خالش
سرخى لبهاى اون
حالشو سرختر کرد
سرختر از رنگ خون
یه کمى فکر کردش
یه دفعه بغضش گرفت
بعد مى دونید چیکار کرد؟
یه کارى کرد بس شگفت
با اون مداد سرخش
بابا رو سرخ کردش
عکس رو قلبش گذاشت
با اون دودست سردش
بس که بابا بابا گفت
ناله زد و غصه خورد
کنار عکس بابا
خسته شد و خوابش برد
خواب دیدش توى یک باغ
تو یک باغ پر از گل
نشسته رو درختى
بدل شده به بلبل
ناز غریبونه کرد
چَه چَهِ مستونه زد
یه وقت دید از آسمون
نور اومد و نور اومد
دید که تو تختى از نور
بابا جونش نشسته
هزار ملک دور اون
جمع شده حلقه بسته
پریدو رفتش نشست
رو شونه بابا جون
بابا نوازشش کرد
بوسه زد به روى اون
زد زیر گریه و گفت:
میگن دیگه نمیاى!
منو گذاشتى رفتى؟
بابا منو نمى خواى؟
بابا اونو بوسیدش
توى بغل گرفتش
اشک چشاشو پاک کرد
نیگاش کردش و گفتش:
اگه نرفته بودم
یه غول بى شاخ و دُم
اومده بود تو خونه
تا زور بگه به مردم
با هرچى که ما داشتیم
مى خواست تجارت کنه
ما رو اسیر بگیره
خونه رو غارت کنه
رفتم باهاش جنگیدم
تا که بره به خونش
اگه باور ندارى
بیا اینم نشونش
دسترو گذاشت رو خالش
همون خال پیشونیش
همون خال قشنگش
خال قرمز و خونیش
لب رو گذاشت رو خالِ
بابا جون و بوسیدش
بعد صورت و عقب برد
قشنگ بابا رو دیدش
یهو پریدش از خواب
دید که وقت اذونه
بوى تن بابا جون
پیچیده بود تو خونه
دنبال نقاشیش گشت
دید که روى متکّاس
یعنى چى مگه مى شه؟
این خط که خط باباس
دید که زیر نقاشیش
به خط نازِ بابا
نه تنها امضا شده
داده یه بیست زیبا
پاسخ به این نظر
||
«اى خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهى چادر تو مىترسد تاسرخى خون من.»
(شهید محمد حسن جعفرزاده)
پاسخ به این نظر
||
اجرای وصیتنامه یک شهید پس از ۲۷ سال در حج *
این شهید سرافراز دوران دفاع مقدس در وصیت نامه خود چنین آورده است: پدر و مادر مهربانم هر کدام که به مکه رفتند آنجا تمام مسلمانان هستند حتما عکس مرا با خودتان ببرید و در دست بگیرید و اگر از شما سئوال کردند بگوئید که من به دست صدام شهید شده ام.
خانواده یکی از شهدای جنگ تحمیلی پس از گذشت ۲۷ سال موفق به اجرای بخشی از وصیت نامه این کبوتر سفر کرده به عرش الهی در سرزمین وحی شده اند.
به گزارش مهر، شهید ” عباس بروغنی ” دانشجوی فنی دانشگاه امیر کبیر که با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های حق علیه باطل شتافت در روز دهم تیر ماه ۱۳۶۰ هنگامی که در کربلای چغالوند به نماز راز و نیاز با معبود ایستاده بود که ترکش خمپاره او را نشانه گرفت و در اثر آن او به دیدار معبود شتافت.
این شهید سرافراز دوران دفاع مقدس در وصیت نامه خود چنین آورده است: پدر و مادر مهربانم هر کدام که به مکه رفتند آنجا تمام مسلمانان هستند حتما عکس مرا با خودتان ببرید و در دست بگیرید و اگر از شما سئوال کردند بگوئید که من به دست صدام شهید شده ام.
شهید عباسی بروغنی در ادامه این وصیت نامه آورده است: در خواست من از آنها این است که انجام این کار را زودتر ترتیب دهند و همین سالها بروند. چون این کار صدور انقلاب است. امام باقر (ع) نیز به پیروانش دستور داد تا سالها به مکه بروند و یکجا بنشینند و گریه کنند و هر کس گفت که چرا گریه می کنید جریان عاشورا را برایشان تعریف کنند.
بر اساس چنین وصعیتی در کاروان ۱۹۴۱۲ استان خراسان شمالی اعزامی از سبزوار برادر این شهید سربلند امسال به عنوان خادم حضور یافته و با ابتکار و خلاقیت در کاروان و تمثال شهدا و وصیت نامه های شهدای این کاروان را در یک طراحی معنوی به عنوان ایستگاه شهدا تهیه نموده و در معرض دید زائران قرار داده است.
این کار معنوی که با هدف بهره گیری از روح بلند شهیدان و تاثیر پذیری از وصیت نامه های آنان صورت گرفته با استقبال زائران ایرانی و غیر ایرانی قرار گرفته و صحنه های جذاب و دیدنی از اشک شوق و زیارت را به دنبال داشته است.
در مراسم دعای کمیل مدینه نیز در هفته گذشته بسیاری از تصاویر شهدای والا مقام دوران دفاع مقدس زینت بخش این مراسم بوده است.
پاسخ به این نظر
||
شهدا در کلام رهبر
همه انسانها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری کردند ، وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد.
***
مهمترین امتیاز شهدای ما نسبت به کسانی که در سایر کشورها در راه آرمانهای خود فداکاری می کنند انتخاب آگاهانه و به دور از احساس است.
***
مظهر قدرت ایران شهدا هستند.
***
هر شهید پرچمی برای استقلال و شرف این ملت است.
پاسخ به این نظر
||
. فرجام سعادت و شهادت
عن امیر المونین علیه السلام :
و انا اسال الله بسعه رحمته و عظیم قدرته علی اعطاء کل رغبه … ان یختم لی و لک بالّسعاده و الشّهاده.
حضرت علی علیه السلام در پایان عهدنامه خود به مالک اشتر نوشت :
من از خدا به گشایش رحمت و بزرگی قدرتش(بر آنکه هر چه بخواهد عطا می کند) می خواهم که پایان زندگی من و تو را به نیکبختی و شهادت قرار دهد
نهج البلاغه نامه۵۳
در ردیف شهیدان
قال السّجاد علیه السلام :
حمدا نسعدبه فی السّعداء من اولیائه و نصیر به فی نظم الشّهداء بسیوف اعدائه.
حضرت امام سجاد علیه السلام فرمود :
سپاس خدای را، سپاسی که بدان در زمره اولیاء نیکبختی قرار گیریم و بواسطه آن در ردیف شهیدان با شمشیر دشمنانش در آئیم.
صحیفه سجّادیه، ج۴۱، دعاء۱
شهادت آرزوی اولیاء
قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
والذی نفسی بیده ((لولا ان رجالا من المومنین لاتطیب انفسهم)) لوددت انی اقتل فی سبیل الله، ثم احیا ثم اقتل ثم احیا ثم اقتل، ثم احیا ثم اقتل.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
قسم به آنکه جانم به دست اوست((اگر نبود اینکه جمعی از مومنین خوش ندارند)) دوست داشتم که در راه خدا نه یکبار و دوبار، که چندین بار زنده گشته و بار دیگر کشته گردم.
صحیح بخاری، ج۴، ص۲۱، باب تمنی الشهاده
پاسخ به این نظر
||
برادران و خواهران عزیزی که انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق نظرات به اطلاع ما می رسانند؛ جواب انتقاد یا پیشنهاد یا سوال هایشان در همان جایی که نظر داده اند، پاسخ داده می شود.
التماس دعا یا علی مدد.