خاطره ای از جبهه

دمت گرم داداش، دست منم بگیر
لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز ۱۳۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران
(تهیه مطلب توسط عاشقان شهادت)
جهت خواندن خاطره بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
از بچههای باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آنجا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینیفر» و «غفاری» همسنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف میخواندند. شبهای جمعه، دعای کمیلشان بهراه بود و نوای زیارت عاشورا هر روز صبح از سنگرشان به گوش میرسید. همواره به اخلاص و ایمان بچههای آن سنگر غبطه میخورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا بهت نمیدم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمیدم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بیخیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمهی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازهی یک قرن ارزش داشت.
یکی از شبها پست هاتف ساعت ۸ تا ۱۰ بود و پاسبخشی من از ساعت ۹ تا ۱۲٫ در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمیبرد. نمیدانم چرا، اما بیتاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشناییمان به شهادت میرسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظمزاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی …
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شمارهی ۲ که هاتف در آن نگهبان بود، فاصلهای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپارهای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتینها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چهطوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را میپایید. بوی تخم مرغ گندیدهی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: میخواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو میخوای با من داداشصیغهای بشی؟ یعنی تو این کار رو میکنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب اینجا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستانمان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمیدانم او در آن لحظه به چه میاندیشید و چه فکری کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دستهامان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوانهای انگشتانمان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاسبخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.
یکی دیگر از هممحلیهای دیگر هاتف که در دستهی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه
(تهیه مطلب توسط عاشقان شهادت)



بهمن ۱۳۶۵ – عملیات کربلای پنج – سه راه مرگ شلمچه
عصر یکشنبه ۵ بهمن، برای استراحت به خاکریز عقب رفتیم که چند سنگر سرپوشیده و کوچک در آن قرار داشت. من و هاتف و مسعود کارگر در یکی از همان سنگرها به استراحت پرداختیم. در سنگری سرپوشیده و کوچک که عرض آن بهزور ۷۰ سانتیمتر میشد، سه نفری کنار هم دراز کشیدیم تا مثلا استراحت کنیم که برای درگیریهای شب، راحت باشیم و خوابمان نبرد. خواب و استراحت در شلمچه، جزو غنیمتهایی به حساب میآمد که کمتر گیر میآمد.
هاتف در سمت چپم و مسعود در سمت راستم دراز کشیده بودند. ظاهرا که خواب بودند. معلوم نبود با آن همه سوت خمپاره و انفجار گلولههای مختلف، چهطوری خوابشان برده بود. ناگهان حس عجیبی وجودم را گرفت. لرزهای در بدنم احساس کردم. رعشهی سختی بر وجودم دوید. عطر خوشی که به مشامم آمد، مرا به یاد آخرین لحظات حیات مصطفی کاظمزاده انداخت. سر جایم نشستم. اصلا خواب نبودم، ولی چشمانم بسته بودند. ناخواسته و بر اساس همان حس عجیب که هر گاه عطر خوش وجود مصطفی به مشامم میرسید، متوجه شدم کسی آمادهی رفتن است. روی آرنج دست چپم لم دادم و در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود، پیشانی و صورت سید محمد را بوسیدم. بغض سختی گلویم را میخراشید. اشکم روی صورت هاتف که از گرد و خاک سفید شده بود، باریدن گرفت و ردی چون جوی، بر گونههایش جاری ساخت، ولی او که بیدار شده بود، به عمد یا ناخواسته، چشمانش را باز نکرد. همانطور که دراز کشیده بود، گفت: چی شده داداش جون؟
که با هق هق آرام گریه گفتم: چقدر اینجا بوی مصطفی گرفته سید …
که چشمانش با برقی زیبا باز شدند. همانطور که مقابل دیدگانم نشست، کف دستهایش را به هم سایید و با ذوق و شوقی فراوان گفت: آخ جون … یعنی تمومه دیگه؟
بدجور گریهام گرفت. احساس کردم لحظهی وداع مصطفی دوباره دارد تکرار میشود. او را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریستن. برگشتم و صورت مسعود کارگر را بوسیدم که از خستگی، همچون کودکی معصوم، آرام و زیبا خفته بود. چشمانش را باز کرد و با تعجب از گریهی من، گفت: چیزی شده داداش؟
- نه داداش جون … فقط … چیزه … فقط دمت گرم. هوای منم داشته باش.
تعجبش بیشتر شد. از خستگی حال نداشت برخیزد. همانطور که دراز کشیده بود، دوباره پرسید که چی شده؟ و جواب من فقط گریه بود.
ساعتی بعد مجدداً به دژ عمار برگشتیم. هنوز آب و غذا نیاورده بودند که مسعود کارگر گفت: الان میرم براتون آب و غذا میارم.
با شوق و ذوق فراوان در خط میدوید و هر کاری که از دستش برمیآمد، برای نیروها انجام میداد. دقایقی بعد در حالی که کیسهای بر دوش داشت، به سنگر نزدیک شد. به هر سنگر چند کیسه آبمعدنی و چند کنسرو داد. به ما که رسید، به شوخی گفتم:
- تدارکات ضعیف حال میده. آخه مرد مؤمن، تو که کنسرو و آب آوردی، چرا نون نیاوردی؟
لبخندی تحویل داد و گفت: باشه. تا بیسیم کارم نداره، میرم براتون نون هم میارم.
مسعود بیسیمچی دسته بود، اما بر حسب عادت که نمیتوانست آرام و بیتفاوت بنشیند، وقتی که دید بچهها آب و غذا ندارند، دنبال غذا رفت تا بچههای دژ را تأمین کند. با وجود سن کم و جثهی کوچکش، گونی سنگین غذا را بر دوش میکشید و از سهراه مرگ به طرف دژ عمار میآورد. ساعتی گذشت، اما از نان خبری نشد. با شوخی به عارفی گفتم: حتماً خسته شده، رفته سنگرای عقب یه چرخی بزنه.
عارفی گفت: نه بابا، حتماً بیسیم کارش داشته.
دقایقی بعد، طحانی به طرف سنگرمان آمد. از همان دور، از چهرهاش خواندم باید اتفاقی افتاده باشد. هیچوقت لبخند از لبانش دور نمیشد، اما آن لحظه گرفته بود. جلوی سنگر ما که رسید، سلام و علیک کرد و بی مقدمه گفت: یه چیزی میگم، به هیچکس نگی ها!
خیلی تعجب کردم. آخر جبهه، این حرفها را نداشت. گفتم: مگه چیه که نباید به کسی بگم؟
- یکی از بچهها شهید شده که نمیخوام بقیه بفهمن، امکان داره حالشون گرفته بشه و روحیهشون ضعیف بشه.
- نکنه حاجی امینی شهید شده، هان؟
- نه … مسعود کارگر شهید شد.
وا رفتم. انتظار شنیدن خبر شهادت هر کسی را داشتم¬، الا مسعود کارگر. آخر او ساعتی قبل کنارمان بود و رفت تا نان بیاورد.
وقتی پرسیدم چهطوری شهید شد؟ گفت: رفته بود عقب تا واسه بچهها نون بیاره، وقتی از سهراه اومد این طرف، یه خمپاره ۱۲۰ خورد بغلش. دویدم پهلوش که دیدم یه ترکش خورده توی سینهاش. خورده بود روی قلبش. همونجوری افتاده بود زمین. سرش رو گرفتم توی بغلم. چشماش به من زُل شد. بِرّ و بِرّ نگام کرد تا اینکه تکون نخورد و همونطوری موند. چشماش رو بستم. خواستیم بلندش کنیم که دیدیم خونش پاشیده شده روی گونی که پر بود از نون. نونها هم خونی شده بودند.
بغض گلویم را گرفت. خودم را مقصر میدانستم. هر چند که مشیت الهی این بود. من که خبر نداشتم اگر برود نان بیاورد، اینطوری میشود. اگر میدانستم، اصلا نمیگذاشتم از سنگر تکان بخورد. کاشکی فقط برای لحظهای با همان حال شوخی و خنده، کنار سنگر نگهش میداشتم تا خطر برطرف شود، اما نه. اگر آن خمپاره کار او را نمیساخت، خمپارهای دیگر در شهادت او تعجیل میکرد.
نگاهی به دست راستم انداختم. همان دستی که یکی دو روز قبل در دست مسعود بود و در اردوگاه کارون کنار آتش در زیر زمزمهی زیارت عاشورا، عقد اخوت بستیم؛ «اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ماخلا الشفاعة والدعا والزیارة» هاتف، بغض کرده، به سنگر ما نزدیک شد. جلو که آمد، توانستم قطرات اشک را در چشمانش ببینم. جلوتر که آمد، گفت: حمید شنیدی؟
بدون اینکه منتظر باشم یا سوالی بکنم، گفتم: آره … خدا بیامرزدش.
جنازهی تعدادی از شهدا بین خط ما و دشمن جا مانده بود. البته میشد آنها را آورد، ولی با زحمت زیاد. کانال بهقدری تنگ بود که امکان حمل مجروح در آن سخت بود. چهار نفر از بچههای تعاون لشکر که رفته بودند پیکر شهیدی را بیاورند، خودشان بر اثر اصابت ترکش همانجا شهید شدند و جنازههاشان ماند. خراسانی گفت: چند تا از بچهها رو بفرست برن شهدا رو از توی کانال بیارن عقب که جا نمونند.
چند تایی داوطلب شدند. هاتف در حالی که میلنگید، از سنگر پایین آمد و گفت: منم میخوام با اینا برم.
با خنده گفتم: تو فعلاً برو بشین توی سنگر تا پات خوب بشه.
شب قبل، هنگامی که هاتف و «غفاری» با هم در نزدیکی تانک سوخته در انتهای سمت چپ خاکریز نگهبان بودند، خمپارهای کنار سنگرشان منفجر شد؛ درست روی گونیها. اسلحهی هاتف تکهتکه شد، اما در آن میان، فقط یک ترکش کوچک به پای او خورده بود. غفاری هم سالم مانده بود. هیچکس باور نمیکرد که خمپاره، اسلحه را در دست او متلاشی کرده، ولی خودش سالم مانده. هر چه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد و سرانجام به هر زوری که بود، با وجود جراحت سختی که در مچ پایش داشت، در خط ماند. وقتی که خیلی اصرار کردم و گفتم: «با این زخم پات، تو که نمیتونی راه بری، پس بری عقب بهتره.» خندید و گفت: خب قرار نیست که همهش راه برم، همین جا توی سنگر که میتونم بشینم و مواظب باشم عراقیا نیان جلو.
اصلا رسم بر و بچههای بسیجی در عملیات کربلای پنج این بود که پس از مجروحیت و در صورت توان، در خط میماندند.
جر و بحث بین من و هاتف بالا گرفت. از او اصرار و از من انکار. وقتی از دستم عصبانی شد، من با خنده گفتم: بیخود نمیخواد داوطلب بشی، تو اگه خیلی دلت میسوزه، راه بیفت برو عقب تکلیف پات رو معلوم کن.
در حالی که چهرهاش برافروخته شد، از سنگر بیرون آمد. اسلحه را به طرفی انداخت و شروع کرد به راه رفتن در پایین دژ و گفت: آخه مگه من چمه؟ فکر میکنی پام قطع شده؟ اگه پای منه، خودم میدونم چشه، تو نمیخواد غصهی اون رو بخوری.
چند قدمی رفت و برگشت، و من همچنان نگاهش میکردم. جلو آمد و گفت: خُب حالا چی میگی؟ هان؟
تبسمی سرد بر لبانم نشست. میدانستم هر جوابی به غیر از بله بدهم، مورد قبول او نخواهد بود، اما چارهی دیگری نداشتم. میدانستم در حالی که جلویم راه میرفت و سعی میکرد صورت و حالتش را معمولی و عادی جلوه دهد، در وجودش دریای متلاطم درد در جوش و خروش است. این را میشد از چشمانش خواند و از پایی که به التماس جلو میرفت. بریده بریده گفتم: ببین سید … نوکرتم، جان من بیا و بیخیال این قضیه شو. یکی باید به تو کمک کنه که خودت رو بکشی عقب، اون وقت میخوای بری شهید هم کول بگیری و بیاری؟ اگه من دارم بهت میگم، گوش کن. تو نمیخواد بری. تازه فکر این رو هم کردی که اگه بری، ما چه کسی رو بایس بذاریم سر پست نگهبانی؟ هفت هشت تا از بچهها دارن میرن، پس کی اینجا رو داشته باشه؟
همچنان عصبانی و ناراحت بود. نگاهی تند و معنیدار به چشمان من انداخت که مثلا میخواستم با خنده، بیتفاوت نشانشان بدهم، اسلحهاش را برداشت و به داخل سنگر رفت.
بچهها رفتند تا از داخل کانال بین خط ما و دشمن، دوستان خود را که بعد از ظهر در هنگام درگیری با دشمن، پیکرهاشان جامانده بود، به عقب بیاورند. تنگی کانال باعث میشد تا بچهها برای انتقال مجروحها، برانکارد را بالای سر خود، بیرون از کانال بگیرند. همین، لقمهی خوبی برای تکتیراندازان و خمپارههای عراقی بود.
کمی که آتش سبک شد، به عنوان پاسبخش، رفتم تا به نگهبانها سری بزنم. هاتف داخل سنگر بالای پست امداد نشسته بود. همانطور که در سنگر نشسته بود، نگاهش را به دشت تاریک مقابل دوخته بود. با وجودی که کنارش نشستم، با مشت به بازویش کوبیدم و سلام کردم، بدون این که رویش را برگرداند، جواب سلامم را داد. منوری سرخ که در هوا روشن شد، نگاهم به قطرات اشکی افتاد که روی گونهاش جاری بود. وقتی خواستم با دست اشکهایش را پاک کنم، رویش را به طرف دیگر برگرداند، ولی از رو نرفتم. با خنده گفتم: چیه؟ قهر کردی؟ حالا دیگه واسه داداش حمیدت ناز میکنی؟
نگاهم که کرد، تنم لرزید. عصبانیت در چشمانش موج میزد. با گریه گفت: ببین آقا حمید، من با تو عقد اخوت نبستم که جلوم رو بگیری. من باهات داداش شدم که به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا، نه اینکه به خاطر عشق و محبت، جلوی هم رو بگیریم.
با همان خنده گفتم: خب مگه غیر از اینه؟
که گفت: فکر کردی من نفهمیدم به خاطر علاقه و محبتت به من، اجازه ندادی تا همراه بچهها برم پیکر شهدا رو بیارم؟
که برایش قسم خوردم و گفتم: به جون عزیز خودت، اصلا بحث این حرفا نیست. آره من خیلی خاطرت رو میخوام، ولی بهخدا قسم اصلا هدفم این نبود. مشکل این بود که تو با این پای داغونت نمیتونی خودت رو راه ببری. ببین سید، اون کانال اونقدر تنگه که یه آدم سالم بهراحتی نمیتونه توش تردد کنه، اونوقت تو میخوای بری و پیکر شهدا رو هم بیاری عقب؟
هرطوری که بود از دلش درآوردم. همهی اشکهایش را با دستم پاک کردم، بوسهی جانانهای از گونهاش گرفتم و رفتم تا به بقیهی بچهها سر بزنم. دیگر خیالم راحت شد که هاتف از دستم ناراحت نیست.
شب چهارشنبه هشتم بهمن، در سنگر نشسته بودیم که هاتف و بوجاریان آمدند پهلومان. هاتف در حالی که اسلحه و تجهیزاتش را به دست گرفته بود، گفت: آقا حمید، من و بوجاریان امشب میریم توی اون سنگر میخوابیم. اگه باهامون کار داشتی، من اونجا هستم.
دستش را که در دستم بود، فشردم تا تلافی ناراحتی شب قبل را دربیاورم. با خندهای ملتمسانه گفتم: خودمونیم، خیلی جوشآورده بودی. کم مونده بود بزنی توی گوشم.
خندید و گفت: برو بینم بابا. حالم رو گرفتی. مگه من بچهننهام که نذاشتی برم؟ مگه خون من از اونا رنگینتر بود؟ فوقش شهید میشدم.
با خندهای زیبا خداحافظی کرد و رفت.
زمین از شدت انفجار میلرزید. تنها جانپناه و دلخوشی ما، یک پلیت (ورقهی نازک حلبی) بود که روی آن به قطر یک بند انگشت خاک ریخته بودیم و به عنوان سقف، بالای سرمان گذاشته بودیم. هر چه که بود، چشممان به شعلههای انفجار نمیخورد. شعلهی انفجاری در آسمان، هراسمان را بیشتر کرد. توپهای زمانی با صدای مهیب، ناجوانمردانه بالای خاکریز منفجر میشدند. خود را به زیر پلیت کشیدیم تا از ترکشهای توپ زمانی در امان باشیم.
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمیداد کسی متوجه حالات روحیام بشود. نمیدانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه¬ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیةالکرسی افتادم. آیةالکرسی جلد شدهی کوچک را از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچگاه خود را آنقدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیةالکرسی و کلی ادعیهی قرآنی را از حفظ شدم.
فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به تعریف خاطرهای و گفتم: «یادش بخیر، هر وقت اتفاق بدی میافتاد یا مادربزرگم میخواست برای سلامتی ما دعا کنه، آیةالکرسی رو میخوند و اینجوری دور سرمون فوت میکرد.» در حالی که برگهی آیةالکرسی را در دست داشتم، آن را دور سر بچهها و داخل سنگر گرداندم و به اطراف فوت کردم و مثلا با ادای مادر بزرگم، گفتم: ایشاالله همهتون به سلامت برگردین پیش پدر و مادرتون.
ظاهرا با خنده و شوخی اینها را گفتم، ولی بغض سختی در گلویم جا خوش کرده بود. همینطور که گوشهی سنگر کپ کرده بودم، با خودم گفتم: خدایا، من نوکرتم، غلامتم. این دفعه رو هم بذار از این جهنم جون سالم درببرم، دیگه اصلا گناه نمیکنم. به جون خودت هر شب نماز شب میخونم. غیبت؟ اصلا؛ نه غیبت، نه دروغ. قول میدم هر شب جمعه بشینم پای درسهایی از قرآن آقای قرائتی تا آدم بشم. تو فقط بذار من از این خرابشده سالم برم …
سعید زارعی که چشمانش به من خیره بود، متوجه احوالم شد و با خنده گفت: خودمونیم، بدجوری کپ کردی نه؟
که من بادی به غبغب انداختم و گفتم:من کپ کنم؟ بیخیال بابا. من قبل از این، صدبرابر بدتر از ایناشم دیدهم.
ناگهان گلولهی کاتیوشایی کنار سنگر بر زمین نشست و هر چه گل و لای بود، بر سرمان ریخت. من که شدیدا جاخورده بودم و ترسیده بودم، نمیدانستم چه عکسالعملی نشان بدهم. چشمم افتاد به زارعی که قاهقاه میخندید. از خجالت آب شدم. زارعی با همان خونسردی گفت: خودمونیم، بدجوری ترسیدی نه؟!
خبری از بوجاریان و هاتف نداشتم. خیلی دوست داشتم بروم، سری به آنها بزنم و ببینم در چه وضعی هستند، اما شدت انفجار قدرت هر کاری را از من سلب کرده بود. مانند معلولها، مانند پیرمردهای خانهنشین و زمینگیر شده بودم. اصلا نمیتوانستم از جایم بلند شوم. زارعی هم با وجود سن و سال کمش، خیلی بیخیال و با شوخی گفت: چیه پاسبخش¬؟ بریدی؟ پاشو برو یه سری به نگهبانا بزن.
اما من همچنان کپ کرده بودم. همچون ستونی بتونی، چسبیده بودم کف سنگر و جرأت بلند شدن نداشتم. هر لحظه که قصد میکردم اگر آتش کمتر شود، بروم و سری به سنگرهای نگهبانی بزنم، اما تا از جایم تکان میخوردم، خمپاره یا کاتیوشایی نزدیک سنگر مینشست و باز مرا در جا مینشاند. کلافه شده بودم. تا آن وقت، آنقدر از خودم متنفر نشده بودم. آرزو میکردم کاش جای نگهبانها توی سنگر بودم تا مجبور نباشم بروم و به همهی سنگرهای توی خاکریز سربزنم.
از سنگر بیرون آمدم و به طرف پست امداد راه افتادم. از کنار سنگری رد شدیم که کاتیوشا کنارش خورده بود و گل و لای آن را پر کرده بود. رو به بچه ها گفتم:
- خدا رحم کرد کسی توش نبوده وگرنه داغون میشد.
و به سنگر پست امداد رفتیم. چند تایی از بچهها که مجروح بودند، به انتظار آمبولانس روی خاکریز دراز کشیده بودند. آه و ناله خفیفشان به گوش میرسید که سعی میکردند به گوش بچهها نرسد. شاید به این دلیل بود که باعث تضعیف روحیهی آنان نشود.
سراغ هاتف را از بچهها گرفتم، اما در دژ نبود. به خاکریز عقب رفتم، آنجا هم نبود. بوجاریان هم نبود. فکر کردم که حتماً مجروح شدهاند و رفتهاند عقب، ولی حاج تیموری که پای هاتف را بسته بود، او را میشناخت و گفت: نه؛ هاتف توی مجروحهای دیشب نبود.
ساعتی بعد یکی از بچه ها آمد و گفت: حمید از هاتف و بوجاریان خبر داری؟
- نه، چهطور مگه؟
- اون سنگر رو که کاتیوشا خورده بود بغلش و گل اومده بود روش، دیدی که؟ اگه یادت باشه، هاتف دیشب گفت من و بوجاریان با هم میریم اونجا میخوابیم. یادت اومد؟
کمی فکر کردم، دیدم درست میگوید. اصلا حواسم نبود. پس آنها توی آن سنگر … گفت: هر دو تاییشون کنار هم خوابیده بودند که کاتیوشا خورده بغلشون و گل و خاک اومده روشون. همونجوری خاک شدن و شهید شدن.
بغض گلویم را گرفت. باورم نمیشد. همان سنگری بود که صبح از کنارش رد شدم و گفتم: خدا رو شکر کسی توش نبوده.
حالا میشنیدم که هاتف و بوجاریان زیر آن شهید شدهاند. هر دو آرام خفته بودند؛ مثل دو فرشتهی پاک و معصوم. نشانی از جان کندن در ظاهرشان نبود.
دیگر دل و دماغ نداشتم. میخواستم بنشینم گوشهای و زار بزنم. داخل سنگر نشستم. سیامک گفت: دوربینت رو بده من برم ازشون عکس بگیرم.
با بیمیلی، دوربین را از جیبم درآوردم و به سیامک دادم. سیامک رفت و من همچنان گوشهی سنگر نشستم. اشکم درنمیآمد. اگر میخواستم گریه کنم، باید به این میگریستم که چرا گریهام نمیگیرد. انگار چشمهی چشمانم خشک شده بود. بغض فشار میآورد، ولی از اشک خبری نبود. مثل آسمان پر از ابر شلمچه که بارانی نمیبارید، ولی رعد و برق میزد و میخواست بترکد.
سیامک برگشت و گفت: بابا این چه دوربینیه؟ هر چی زور زدم دگمهاش رو فشار بدم، نرفت پایین.
دستی به آن زدم. شاسی دوربین آزاد شد و سیامک دوباره رفت، اما لحظهای بعد باز برگشت. ناامیدتر از دفعهی قبل، دوربین را گرفتم و گفتم: مثل اینکه دلش گرفته و حال نداره عکس بگیره.
این دومین باری بود که دوربین به گرفتن عکس رضایت نمیداد. چند متر دورتر از اجساد شهدا کار میکرد، ولی بالای سر آنها خراب میشد و دگمهاش از کار میافتاد.
جر و بحثم با هاتف جلویم مجسم شد که با پای مجروح میخواست داوطلب برود تا جنازهی شهدا را بیاورد. در دل تأسف خوردم که چرا او را نفرستادم عقب. به یاد روزهای قبل افتادم که با او و مسعود کارگر در سنگر عقب استراحت میکردیم.
«غلامی چیمه» را که دیدم، خبر شهادت هاتف را دادم. او که در تهران، معلم دبیرستان هاتف بود و در همان محلهی خیابان غیاثی (خیابان شهید سعیدی) زندگی میکرد، با شنیدن خبر شهادت سید محمد خیلی ناراحت شد. گوشهای نشست و آرام آرام اشک ریخت. اشک معلم در سوگ شاگرد خیلی سوزاننده بود. جالبتر آنجا بود که زیر لب گفت: آخرش شاگرد از آقا معلمش جلو زد …
شب، یکی از بچهها خبر شهادت محمد غلامی چیمه را در خاکریزهای مقطّعی در منتهیالیه سمت چپ ما نزدیک محور لشکر عاشورا آورد. با شنیدن آن، چهرهاش جلوی نظرم آمد، آن هنگام که خبر شهادت هاتف را به او دادم. چند سالی را با هم در سنگر مدرسه با عنوان معلم و شاگرد گذرانده بودند و حالا چند ماهی میشد که دوش به دوش هم در مهران و شلمچه میجنگیدند. سرانجام هر دو پرکشیدند. شاید غلامی چیمه آمده بود تا به شاگردانش در عمل و در زمین سرخ شلمچه، درس بیاموزد و نه فقط در پای تختهسیاه و مدرسه
پاسخ به این نظر
||
جانبازان آزاده “حسین معظمی نژاد” و “علی ابوالفضلی”
تابستان ۱۳۶۴ مسجد مقدس جمکران
با دلی شکسته مینالید. چشمانش را پردهی اشکی گرفته بود. از دوستانش میگفت که شهید شدهاند. از این که تا ابد باید با بدنی مجروح زندگی کند. از این که دیگرنمیتواند به جبهه برود و سرانجام حرف آخرش را زد، گفت:
ـ ببین حمید، بذار راحتت کنم … من می گم خدا من رو دوست نداره؛ چون اگه دوستم داشت، من امشب کلی بهش التماس کردم که منم ببره پیش خودش. من طاقت این جا موندن رو ندارم، میدونی؟ نمیخوام بمونم مگه زوره؟ اگه دوستم داره، باید منم مثل رفیقام ببره. مثل همونایی که توی عملیات جلوی خودم شهید شدند. نه این که بذاره با این همه داغ و درد بمونم. من امشبهمش از خدا خواستم که بذاره منم برم. اگه من رو برد، باورم می شه که خداهنوز دوستم داره …
هیچ جوابی نداشتم بدهم. همهی خواسته علی در جمکران این بود. خواستهی نابجایی هم نبود.
کاشکی آن روز نرفته بودم تبلیغات گردان. کاشکی نامههای من گم شده بودند. اولین نامه را که دیدم، سریع آدرس فرستنده را نگاه کردم. از بیمارستان شفا بود. از حسین معظمی نژاد. خوشحال شدم. بلافاصله بازش کردم. و کاش باز نمیکردم. حسین نوشته بود:
ـ حمید جون، پنج شنبه گذشته قرار بود چند تا از مجروحین از جمله علی ابوالفضلی رو ببرند آلمان برای مداوا. صبح زود و موقع اذان صبح، وقتی پرستاراومد علی رو برای نماز بیدار کنه، هر چی صداش کرد، جوابی نشنید. دکترا اومدن بالای سرش، ولی علی دیگه شهید شده بود …
بغضم ترکید. گریهام در آمد. سوختم. عجب انسان هایی یافت میشوند. چقدر با خدا ندار بود که به این سرعت بهش ثابت کرد که دوستش دارد. او که چند سال در اسارت دشمن سالم مانده بود، چند روز پس از آزادی، دو سه روزپس از آن که در جمکران به خدا التماس کرد، شفایش را گرفت و رفت. ولی ماهر چی التماس میکنیم …
عجب دل پاکی داشت علی ابوالفضلی.
لااقل آن همه آذین بندی برای خودش آمد پیکر مطهرش به کار آمد
پاسخ به این نظر
||
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام علیکم
با تبریک د هه کرامت وخسته نباشید به همه شما عاشقان اقا امام زمان (عج) که با اخلاص کامل سرباز بودنتون رو در زمان غیبت ثابت کردیدوالتماس دعای ویژه از شما واز همه عاشقان اقا…
با عرض معذرت اگه امکانش است راهنماییم کنید تا بتونم اهنگتون رو دانلود کنم اخه نمی تونم تو سایتتون پیداش کنم.
یا علی
التماس دعا
پاسخ به این نظر
توکلی پاسخ در تاريخ مهر ۲۵م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۷ ب.ظ:
سلام علیکم ورحمت الله
ممنون از نظر لطفتون
برای دریافت نوای سایت بر روی کد زیر کلیک کنید
یا علی التماس دعا
http://moheban.net/wp-content/themes/Best/Shohada/shahid.wma
پاسخ به این نظر
deleted ||
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام علیکم
با عرض شرمندگی اگه امکانش است اهنگ کامل سایتتون را در اختیارم قرار بدید .
یا علی
التماس دعا
پاسخ به این نظر
||
فرازهایی از وصیت نامه شهید ۱۲ ساله ,شهید رضا پناهی
بسم الله الرحمن الرحیم
من طلبنی وجدنی ومن وجدنی عرفنی ومن عرفنی عشقنی ومن عشقنی
عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعلی دیته ومن علی دیته فانا دیته.
هرکس مرا طلب کند مرا می یابد وکسی که مرا یافت ,می شناسد مرا وکسی که مرا دوست داشت,
عاشق من می شود وکسی که عاشق من می شود من عاشق او می شوم وکسی که من عاشق او شوم
او را می کشم وکسی که من او را بکشم,خون بهایش بر من واجب است,پس خون بهای او من هستم.
هدف من از رفتن به جبهه این است که اولا به ندای<>لبیک گفته باشم وامام عزیز
واسلام را یاری کنم وآن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها درپیام ها تکرار کرده است,که هرکس که قدرت دارد
واجب است که به جبهه برود,ومن میروم تا به پیام امام لبیک گفته باشم .
آرزوی من پیروزی اسلام وترویج آن در تمام جهان است وامیدوارم که روزی به یاری رزمندگان,
تمام ملت های زیر سلطه آزاد شوند وصدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند
در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند.من به جبهه می روم وامید آن دارم که پدر ومادرم ناراحت نباشند
حتی اگر شهید شوم,چون من هدف خود را وراه خود را تعیین کرده ام وامیدوارم که پیروزهم بشوم.
پدر ومادر مهربان من,از زحمات چندین ساله شما متشکرم.من عاشق خدا وامام زمان گشته ام
واین عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود ,تا اینکه به معشوق خود یعنی <>برسم.
وبه حق که ما می رویم که این حسین زمان وخمینی بت شکن را یاری کنیم وبه حق که خداوند به کسانی که در
راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد.من برای خدا از مادیات گذشتم ومن معنویات فکر کردم,
از مال واموال وپدر ومادرو برادر وخواهر چشم پوشیدم فقط برای هدفم یعنی <>
پاسخ به این نظر
||
آری این پسر من است
<>شلوغ بود,سالن پر بود.جمعیت کم بود ولی آنچه بیشتر به چشم می
امد تابوت های پیچیده در پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی بود.هر ساعت,خانواده ای می
امد پدری ومادری خواهری وبرادری,آرام می گریستند ولی صدایشان می
امد.از بدو ورود به سالن ,سراسیمه مقواهای روی تابوت ها را می خواندند وگمشده خویش را می جستند.
خانواده ای وارد شد,مادری وپدری,برادرهای شهید هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایی رو به سقف بود پایین
آوردند همه بی تاب بودند.به خصوص مادر.تابوت که بر زمین گذاشته شد صلواتی فرستاده شد وپس از پرچم
در چوبی کنده شد.گریه ها شدت گرفت.صداها بلندتر شد.هق هق ها به ناله تبدیل شدند ولی مادر
آرام وساکت بندهای کفن کوچک راکه به جثه ای در هم پیچیده وکوچک می ماند همچون کودکی
در قنداقه ای سفید بازکرد چیزی نبود جز چند تکه استخوان زرد شده,زردی به رنگ خاک, جمجمه ای نیز
در کنار پیکر بود.باچشمانی که هنوز می نگریستند.
مادر مبهوت بود.برادرها او را برادر خطاب می کردند ومی نگریستند,پدر نیز اورا به نام پسرش صدا می زد,
ولی مادر همچنان با چشمانش میان استخوانم ها را می کاوید لحظه ای سربلند کرد و رو به مسئولین معراج شهدا
که در کنارش بودند گفت:>
چرا؟ مگر پلاک ندارد؟چگونه می گویی پسرت نیست سر پایین انداخت وشروع کرد به جستن میان استخوان ها,
تکه پاره ای از شلوار بسیجی به دستش آمد.اورا که در دست گرفت خطاب به بقیه گفت:<>
همه نگاه ها مضطرب بود.نگران به دستان مادر می نگریستند مادر صلواتی فرستاد وجیب شلوار
را به داخل بر گرداند تکه ای قهوه ای رنگ شده خود نمایی کرد,خودش بود.مادر ذوق زده شد
چشمان پاکش ازاشک لبریزبودند,برگشت رو به پدروگفت:<>دستانش می لرزیدند.به دستانش نگاه می کرد وبه استخوان های پسر
,دست هایی که سال ها پیش ازاین ظاهرا ناخواسته کاری انجام دادند که پس از ده سال فر زند به دامان مادر باز می گشت.
پاسخ به این نظر
||
وصیت نامه شهید محمّد حشمتی
۩ بسم الله الرحمن الرحیم ۩
•«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یزرقون»از آنجا که معلوم است بر هر فرد مسلمان واجب است قبل از مرگ وصیّت نامة خود را بنویسد:
ضمن تقدیم عرض سلام بحضور پدر و مادرم و همسرم و برادرانم و خواهرم سلامتی همگی شما را از درگاه خدای تبارک و تعالی خواهانم.پدر و مادرم و همسرم و خواهرم و برادرانم اگر این افتخار نصیب من شد یعنی عنایت خدای بزرگ شامل من گردید و شهید شدم هیچگونه ناراحتی به خودتان راه ندهید و هر موقع خواستید برای من گریه کنید کربلای خونین حسین۷را به یاد بیاورید و برای احوالات حسین۷در کربلا گریه کنید و برای جوان حسین،علی اکبر گریه کنید نه برای من،و من از شما عاجزانه می خواهم بعد از شهادت من همیشه شاد باشید و در برابر شماتتهای دشمنان اسلام و قرآن و انقلاب اسلامی ایران طوری بایستید که مثل کوه در برابر باد میایستد و آنچنان با شهامت و شجاعت باشید و در این حال شما دشمنان اسلام را مأیوس کنید.انشاءالله.
و عوض اینکه ناراحت و غمگین و اندوهگین باشید باید همیشه شاد و سربلند باشید و افتخار کنید که رحمت خدای سبحان شامل حال شما هم شده است و قربانی شما را هم قبول کرده است و افتخار کنید که شما هم در راه اسلام و قرآن قربانی داده اید و در جامعه سربلند هستید.انشاءالله.
پدر و مادر و برادران و خواهر اگر شما درختی را در جایی بکارید و اصلاً به آن آب ندهید حتماً خواهد خشکید و اسلام درختی است که با خون جوانان شجاع آبیاری می شود و باید برای اسلام خون داد تا اسلام زنده بماند ای پدر و مادر و همسر و خواهر و برادران ما باید بنشینیم و ذلّت و خواری را قبول کنیم یا باید از اسلام دفاع کنیم و در راهش خون نثار کنیم.
ما مسلمانیم و به روز قیامت اعتقاد داریم و رسیدن به کامیابی را در مادّیات نمی بینیم بلکه در معنویات می دانیم و تمام هستی را از خدای منّان می دانیم نه از مادّیات.
خودتان خوب می دانید که ما بدبخت شده بودیم استعمار گران و مادّیگران ما را آنچنان کور کرده بودند که ما هدف خود را گم کرده بودیم یعنی باطل بر حقیقت داشت پیشروی می کرد امّا اسلام ما را از این پرتگاه هولناک نجات داده به این جملة خیلی خوب توجه کنید ببینید که ما چطور حقیقت را باطل می کردیم؛
فرزند حسین(ع)را که مقامش را فقط خدا میداند می گفتیم علی اکبر ناکام،یعنی شهید جاوید و به کمال رسیده را ناکام می شمردیم یعنی در حقیقت این راه،راه گمراهان و شیطانیان و کافران است که فقط رسیدن به کمال را در مادّیات می دانند درست توجه کنید در جامعة ما وقتی یک جــوان از دنیا می رفت روی قبرش می نوشتند جوان ناکام،چرا این جمله را می نوشتند،چون کافران و استعمارگران به ما غلبه کرده بودند،ما را گمراه کرده بودند ما هم رسیدن به کام را در مادّیات می دانستیم چون جوان زن نگرفته بود و باغ و فروشگاه و خانه و بچّه نداشت بطور کلی مادّیات آنچنان نداشت میگفتیم ناکام هرچند گناه کمی داشته باشد یا اصلاً نداشته باشد ولی وقتی پیر از دنیا می رفت روی قبرش نمی نوشتیم جوان ناکام چرا،چون به مادیات یاد شده بالا دست یافته بود.هرچند گناهکار باشد.
در حقیقت ما مسلمانان هم مادّیگرا شده بودیم و این اسلام بود و هست که ما را از این پرتگاه هولناک نجات داده و خواهد داد.پس باید برای زنده نگه داشتن اسلام خون داد و از اموال چشم پوشی کرد،پدر و مادر.همسر و برادران و خواهرم من شما را خیلی دوست داشتم ولی خدای خود را و قانون خدای خود را خیلی خیلی بیشتر از شماها دوست می دارم مرا خدا آفریده است و این جان ناچیزم را تسلیم خدایم مینمایم.
هر معشوقه ای در مقابل معشوقه من صفر است و هیچ است من عاشق آن معشوق و معبود هستم که تمام وجودم از اوست و عاشق شیفته ای او هستم و انشاءالله هر چه زودتر به دیدارش خواهم شتافت.
پدر و مادر و برادران و خواهر من از شما ها عاجزانه می خواهم بعد از مرگ من کاری نکنید که من در پیشگاه شهدای دیگر خجل و سر افکنده باشم و از شما می خواهم راهم را ادامه دهید و تا زمانی که مسلمانان از بند ظلم کافران جهان آزاد نباشند من استراحت و گوشه نشینی را بر خود حرام میدانم و کشته شدن در این راه را پر افتخارترین نعمت از طرف خدا بر خود می دانم و اگر خمپاره ها و بمب ها و گلوله های دشمنان اسلام بدن مرا متلاشی کنند و تکه های مرا چند صد متر در زیر خاک فرو ببرند باز آن تکه های من خاموش نمی شود همیشه می گویند اسلام پیروز است قرآن پیروز است خمینی پیروز است و همچنان می گویند.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار
پدر و مادر و همسر و برادران و خواهر من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفا دارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده ام کنند دست از او نخواهم کشید.
بعد از شهادت من راه سعادت بخش حسین۷را ادامه دهید و زینب(س)وار زندگی کنید و اگر لطف و رحمت خدا شامل من شد و صاحب فرزند شدم فرزند مرا طوری تربیت کنید که راهم را ادامه دهد و مرا حتماً با لباسهای خونینم دفن کنید:
«که لباس پاسدار کفن معطّر است»
پدر و مادرو همسر و برادرانم و خواهر و اقوام و ای ملّت غیور ایران از شما ها می خواهم همیشه و هر لحظه پیرو دین قرآن و ولایت فقیه باشید و به امام امّت دعا کنید و ولایت فقیه پیرو دین خدا و پیامبران خداست و از فرموده های ولایت اطاعت کنید که فرموده های ولایت فقیه از پیامبران اکرم سرچشمه می گیرد اگر لحظه ای ولایت فقیه را تنها بگذارید مثل اینکه پیامبر۹و حسین۷را در مبارزه با کافران تنها گذاشتند و من از آن مسلمانهای اسمی می خواهم به اسلام حقیقی رو آورند مسلمانان عملی باشند و اگر مسلمان عملی نباشد سخت در اشتباه هستند.
برادر دکتر بودن مدرک می خواهد و عمل می خواهد اگر نداشته باشد به او هیچوقت دکتر نمی گویند برادر مسلمان،مسلمان بودن نیز همچنان هم مدرک می خواهد و هم عمل نه اسم پس برای دفاع از دین و قانون خداوند و به قرآن و خون سید الشهداء به جبهه ها رو آرید و بدانید که این جبهه ها کربلای زمان است و امام خمینی حسین زمان،و هم اینکه امام خمینی می گوید مساجد را پر کنید شما از این کار خودداری می کنید بدانید که از آنان هستید که فرموده های پیامبران و امامان را رد می کردند پس به مساجد جمع شوید تا بتوانید با یزیدیان زمان، آمریکا،شوروی و فرانسه مبارزه کنید که اینها دشمنان سر سخت اسلام و خدا هستند و مبارزه کردن با دشمنان خدا راه و روش می خواهد و این راه و روش را خدا و قرآن و اسلام تعیین می کند و ولایت فقیه آن را اجرا می کند شما اگر خواستید از خدا پیروی کنید باید پیرو ولایت فقیه باشید و همیشه قرآن بخوانید که سرنوشت ما را قرآن تعین می کند و برای گردش و اینگونه چیز ها وقتتان را بیهوده صرف نکنید که در جای خود گناه بزرگی است چون که خدا راضی نیست.
شما برای گردش با خانواده تان به بازار و پارک بروید این عمل شما باعث غمگینی خانواده های شهداء می شود آیا هیچ به خدا خوش می آید که شما دست فرزندتان را بگیرید به گردش بروید ولی فرزندان دل شکسته شهداء همچنان بمانند و آه کشند پس در پیش فرزندان شهداء فرزندتان را ناز و نوازش نکنید که موجب ناراحتی فرزندان شهداء می شود و خداوند منّان از این کار شما راضی نیست و خشمگین می شود و خدا و ملائک به شما نفرین می کنند.در آخر از خداوند متعال عمر طولانی و با عزّت به امام امّت خواهانم و از خدای منّان می خواهم در ظهور امام زمان تعجیل بفرماید .
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و هر چه زودتر اسلامی شدن جهان و پیروزی مستضعفین بر مستکبرین جهان و به امید زیارت مزار سید الشهداء و اگر زیارت حسین۷نصیب من نشد از عوض من مزار مطهّر حسین(ع) را ببوسید و سلام مرا به حسین۷برسانید بیش از این وقت شما را نمی گیرم همگی شما عزیزان را به خدای سبحان می سپارم.
خدا نگهدار
با درود به امام زمان(عج)و با درود فراوان به نائب بر حقّش خمینی بت شکن و با درود فراوان به ارواح پاک شهدای گلگون کفن اسلام بخصوص شهدای انقلاب اسلامی ایران که با نثار خون خودشان اسلام عزیز را زنده نگه داشتند و با درود فراوان به سلحشوران اسلام که با الهام و کمک گرفتن از خدا شبانه روز از دین خدا حمایت و دفاع می کنند و با درود به خانواده های عزیز شهداء.
پاسخ به این نظر
||
پس از مجروحیت در مرحله تکمیلی
عملیات کربلای ۵ درسوم اسفند۱۳۶۵
برای ادامه ی درمان و جراحی دست
از ناحیه مچ
در بیمارستان شریعتی اصفهان
بستری شدم و درنوبت عمل قرار گرفتم.
روز تاسوعا بود.دکتر بخش و پرستار
بالای سرم آمدند.ضمن بررسی پرونده
وپرس و جو از وضعیتم، مشکلی
رانیز مطرح نموده و تقاضای
هم فکری و کمک کردند.دکتر گفت:
«رزمنده ای در بخش هست که باید
یک دست و یک پایش را برای جلوگیری
از سرایت عفونت به قسمت های بالاتر،
قطع کنیم ودرنگ بیش از این جایز نیست
.دکترها امروز پس از مشاوره
به نتیجه ی قطعی رسیدند،
ولی چون این رزمنده کم تر از ۱۸
سال دارد حتما باید والدینش رضایت دهند.
اما هرچه از او میخواهیم که آدرس
یا تلفنی از والدینش به ما بدهد
خودداری کرده و میگوید« من راضیم».
اگر امکان دارد از او سوال کنید
شاید آدرس یا تلفن را به شما بدهد
و این مشکل هرچه زودتر حل شود.
قبول کردم و وارد اتاقش شدم.
سلام کردم و چون مرا بالباس
مجروحیت دید، فهمید که یکی از
مجروحان جنگ هستم.
به گرمی جواب داد و تحویلم گرفت.
گفتم:«علی هستم، شما اسمتان چیست؟؟»
با لحن مردانه ای گفت:عباس
پرسیدم:«کجا زخمی شدی؟»
گفت:«خدارا شکر کربلا، البته از نوع پنجش.»
گفتم: « من هم بیست روز پیش
در همان منطقه زخمی شدم.»
راستی! شما کدام لشکر بودی؟؟
گفت: «خدا را شکر سیدالشهدا(ع)»
(منظورش لشکر ۱۰سیدالشهدا(ع) بود.)
پرسیدم:« مرد، چندسالته؟»
گفت: « مردها شهید شدند،
اما اگر ما را میگویی ،
با خرده ریزه هایش هفده سال و خورده ای»
گفتم:« چند روز است که مجروح شدی؟»
گفت:«هفت روز، دقیقا دوم محرم»
گفتم:« خب پس چرا مرخص نشدی؟»
گفت:«مثل اینکه اصفهانی های مهمان نواز،
خیلی دوستمان داشتندو میخواهند،
چند روز دیگه نگهمان دارند»
گفتم:« عجب، یعنی هنوز عمل داری ؟»
گفت :«چیزی نیست دنیا محل گذره»
گفتم: «راستی همراهت کیست؟
پدر،مادر،خواهروبرادر کجاهستند؟
انشاالله که در قید حیات اند.»
گفت:«خدارا شکر،بله.
دیدم مساله مهمی نیست که مزاحمشان شوم.»
گفتم:«یعنی عمل مساله مهمی نیست!؟»
گفت:«نه،مثل اینکه می خواهند
قسمت هایی که گاهی معصیت کرده،
اما در امتحان قبول شده را کم کنند.»
با تعجب از این خونسردی گفتم:
«یعنی میخواهند قطع کنند،کجا را؟»
گفت: «دستی که عبادتی ندارد
وپایی که فقط این آخری ها با نور تماس داشته»
گفتم:« یعنی هم دست و هم پا؟»
گفت:«بله»
گفتم:«راستی توجبهه، رسته ات چی بود؟»
گفت:« آرپی جی زن بودم،اما
یک خمپاره ی بی صدا ترتیبم را داد»
منظورش خمپاره۶۰بود.
گفتم:«ناراحت نیستی که میخواهند
هم دست و هم پایت را قطع کنند؟»
گفت :« تو اگر لیاقت چیزی را پیدا کنی،
ناراحت میشوی؟»
گفتم:«نه ولی….»
گفت:« ببین مردای واقعی مثل آقام ابوالفضل(ع)
وقتی در راه خدا زخمی میشدند چه میکردند؟
آن ها کجا و ما کجا؟البته امروز دارند
لطفشان را تمام می کنند.»
گفتم:«چطور؟»
گفت:« یه عباس گنهکار را،
دوم محرم راهش دادن، اما لایق نبود.
بازم چشمانشان را بستندتا روز تاسوعا،
دو تا قربانی کوچک را میخواهند
ازش قبول کنن که شباهت کوچکی
با صاحب اسمش پیدا کند.»
«یک عده دنیایی فکر میکنن و سنگ
می اندازند.آخر یکی نیست بگوید
که آقایان کجای دنیا رسم بوده
که برای قبولی قربانی بگویند:
« برو بابا ، مامانت را بیاور.»
گفتم:«خوب آنها هم یک مقرراتی دارند
که باید رعایت شود.
گفت:«ببین وقتی مادرم گفت:
عباس کی می شود به
صاحب اسمت اقتدا کنی،
من را پیش ام البنین سربلند کنی تا خانم ببیند
که کنیزش هم لیاقت دارد؟
عباس!
این را میگویم که بدانی به خدا هروقت شیرت دادم،
به عشق آقام ابوالفضل(ع) دادم.
پدرم میگفت: خانم این قدر جوش نزن.
عباس همین که بتواند میرودجبهه.
اون هنوز مرد نشده، وقتی مرد شد، می دانم
که یک لحظه هم درنگ نمیکند.
من میخندیدم، میگفتم :بابا علی! خواهیم دید.
اما بابا علی قبل از پرکشیدن
در آخرین باری که به جبهه می رفت،
بغلم گرفت و خداحافظی کرد و گفت:
«عباس دوست دارم پیش مولایم روسفیدم کنی»
دیگر بریدم از اتاق آمدم بیرون.
دکتر و پرستار پشت در اتاق گفتند:
«چی شد،آدرس و تلفنش را گرفتی؟»
گفتم: «آره،چه آدرسی،او خیلی
از من وشما بزرگتر است.آدرس خدا را داد.
دکتر!
از این آقا آدرسی در میاد.
او آن قدر مرد است که من و شما باید
پیشش زانو بزنیم و رضایت خدا را کسب کنیم.»
پاسخ به این نظر
||
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیره اینصورت
زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود ورزمندگان اسلام به سه
دسته تقسیم می شوند.
۱-دسته ای با گذشته خود بر می خیزند واز گذشته خود پشیمان میشوند
۲-دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند ودر زندگی مادی غرق
می شوند وهمه چیز را فراموش می کنند.
۳-ودسته سوم به گذشته خود وفادارمی مانند واحساس مسولیت می کنند
بیایم فکر کنیم ما از کدام دسته هستیم . آیا ما نسبت به شهدا که جان
خود را در راه همه ارزشها فدا کردند چه کردیم توانستیم چیزی که آنها
خواستند برآورده کنیم یا فقط شکم گنده کردیم …….
آرشیو نظرات
نوشته شده توسط مخلص شهدا و رهبری در چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۳۲ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
——————————————————————————–
گلزار شهدای شیراز و قبر عباس دوران
آرشیو نظرات
نوشته شده توسط مخلص شهدا و رهبری در چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۸۷ ساعت ۲:۲۲ بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
——————————————————————————–
شهید عبد الحمید حسینی فدایی امام زمان( شهیدی که امام زمان در تشیع جنازه اش شرکت کرده)
شهید عبد الحمید حسینی .در سال ۱۳۴۱در شهر شیراز دریک خانواده مذهبی متولد شود. وپس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شود وچند مدتی محافظ سید علی اصغر دستغب برادر شهید محراب عبد الحسین دستغیب بودومدتی هم در کردستان مشغول مبارزه با منافقین بود . وسر انجام درتاریخ سیزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱در عملیات بیت المقدس در فکه به شهادت رسید. این شهید عزیز عاشق امام زمان بود و هنگامی کهنام مبارک آن حضرت را می شنید به عنوان احترام بلند می شودو ارادت خاصی به آن حضرت داشت ودروصیتنامه خود وصیت می کندکه شبانه من را به خاک بسپارید و پنج نفر در تشیع جنازه من شرکت بکنند ۱پدرم۲ جناب علی اصغر دستغیب وچند تن از دوستان شهید. وبرقبرم بنویسید پاسدار فدایی امام زمان.وبه قول یکی دوستانش که از دور نظاره گر این تشیع جنازه بود حضور امام زمان و گرفتن تابوت آن شهید بود وگذاشتن آن در قبر بود.وحالا اصل خاطره را به زبان خود دوست شهید بیان می کنم .
مراسم تشیع جنازه آن شهید…
از اینکه من جز آن چند نفر نبودم غبطه می خوردم وجهت رعایت وصیتش دورا دور در مراسم شرکت می کردم .فضای مراسم طوریدیگر به نظرم آمد حضرت زهرا را بین خود وخدا واسطه نمودم و خدارا قسم دادم که اگر موضوع خاصی در این مکان وجود دارد من بدانم تشییع کنندگان فقط چند قدم مانده به قبر تابوت شهید رااز زمین بلندکردند تا محل قبر تشییع نمودند . هنوز یکی دو قدم از تشیع نگذشته بود که یکی از دوستانم به حالت گریه وغیره عادی شخصی را به دنبالمن فرستاد تا به نزد او بروم . خود را به او رساندم به من گفت بیاکه من دارم می بینم گفتم چه می بینی ؟گفت امام زمان «ع» را می بینمجلو تابوت رو گرفته وبا تشییع کنندگان می آید . تقریبا دیگر به بالای سرقبر محل دفن رسیده بود. وقتی تابوت را روی زمین گذاشتند باز گفتم دیگه چه میبینی ؟ گفت حضرت در کنار تابوت ایستاده. در آن هنگام جنازه شهید بزرگوار را به داخل قبر انتقال دادند در حالی که حاج آقا دستغیب به داخل قبررفته بود تا آن شهید گرانقدر را در قبربگذارند و برای او تلقین بخوانند وقتی که جنازه آن شهید عزیز را درقبر گذاشتند گفتم هنوز آقا را می بینی ؟ گفتند خیر دیگر نمی بینم به اوگفتم که اگر صلاح می دانی به آقای دستغیب موضوع را بگویم . ایشان فرمودند : اشکالی ندارد ولی نگویید چه کسی دیده من فورا به طرف آقای دستغیب رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و از ایشان خواستم دعای فرج را همگی با هم در حضور ایشان بخوانیم آقا قبول نمودند واز قبر بیرون آمد و همگی دعای فرج را با هم خواندیم و انگار از من میخواستند که مطلب را برای جمه حاضر بیان کنم . امر ایشان را اطاعت نمودم.
مناجاتی از شهید عبد الحمید حسینی با امام زمان«عج»
سلام بر مهدی منجی انسانها:
ای آقایم ای سرورم ای رهبرم وای امیدم آقا جان خود بهتر میدانی که جز تو امیدی ندارم وجز به تو دل نبسته ام . آقاجان آن شب در حمله تورا دیدم . آقا من عاشقم . آقا من گم کرده دارم . آقایم مولایم تو را به جان تو را به ناله های زینب بار دگربگذار تا تو را ببینم دعایم این ست که خدایا تا مهدی را ندیده ام مرا از دنیا مبر .آقایم مولایم خدا شاهد است در آزاد سازی آبادان ما نبودیم که جنگیدیم . تو بودی آقا.آقا با چه رویی تو را صدا کنم وبا کدامین آبرو تو را بخوانم . ای منجی صبحدم تا انقلابت وتا قیامت خمینی را برای ما وعباد صالح خدا نگهدار…
شهید فدایی امام زمان «ع » عبد الحمید حسینی جوانی با ایمان با تقوا مجاهد. با اخلاق وبا درک شعوربالا . عالم وعامل به علم خود بود و فلسفه شهادتش بنا به قول مجاهدین همراهش ایثار.فداکاری و ازخودگذشتگی و نجات همر زمانش از چنگال دژخیمان بعثی بود که با تیرظلم وجور به درجه رفیع شهادت نایل شود. روحش شاد راهش پر رهرو باد . راوی دوست شهید ..
.انشالله چند خاطره جذاب دیگر از این شهید به زودی بیان می کنم…
پاسخ به این نظر
||
زندگی نامه شهید جواد کریمی
تاریخ تولد: اسفند ۱۳۲۹
محل تولد: کاشان
تاریخ شهادت: ۱۸/اردیبهشت ۱۳۶۱
محل شهادت: محور شلمچه
عملیات بیت المقدس با رمز یاعلی ابن ابیطالب
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله الذی هدینا لهذا ما کنا لنهتدی لولا ان هدینا الله وصلی الله علی رسوله و علی ائمه المعصومین
درود بر همه جان سپاران راه حق که در طول تاریخ اسلام را آبیاری نمودند و ریشه های آن را در اعماق قلبها قرار دادند.
تاریخ اسلام همچنان سیر پر شورش را طی می کرد هر زمان با ماجرا ها در میان کوره راه ها و ظلمتها به سوی نورحق پیش میرفت. طاغوتها سایه شوم و سلطه جبارانه خود را بر همه جا گسترده، جو خفتان و عدم اعتماد و اختلاف همه ملل را گرفته و ملت اسلام را نیز دچار کرده است. هرگاه از جایی سخن از اسلام و حق شنیده می شد به زودی بگونه ای سرش را زیر آب می کردند. اما به لطف خدا در میان ظلمتها چراغی سوسو می زد و کشتی حرکت ما را بدانسو فرق می داد. فقر و جهل سایه شوم خود را همراه با فریبها و حیله های استعمار می گستراند. کارگران شهر ما به سختی با ۱۲-۱۳ ساعت کار روزانه خرجی اندکی که برای خانواده بدست می آورند.
جواد در زمستان سال ۱۳۳۹ به دنیا آمد.
پدرش یک کارگر ساده بود که با وجود کار مداوم میتوانست برای خود لباس و کتاب و لوازم التحریر تهیه نماید و هم قادر بود قسمتی از بار سنگین معاش خانواده را به دوش بکشد. جواد علاقه شدیدی به نماز و روزه و دیگر فرائض مذهبی داشت. هنگامی که در کلاس سوم ابتدایی بود نماز می خواند و در حد توان روزه می گرفت او با عشق به اسلام دوران ابتدایی و راهنمایی را گذراند.
با وجودیکه محیط را فسادگرفته بود و رژیم سعی بسیار در اشاعه مفاسد داشت، سینماها با فیلمهای مفسد، رادیو و تلویزیون با برنامه های مخرّب و منحط خود سعی در ایجاد انحطاط اخلاقی و به فسادکشاندن جوانان می نمودند و چشم چرانی و هرزگی به عنوان مظاهر تمدن غرب در بین نوجوانان رواج می یافت و در کوچه و خیابان تعریف از رقاصان و هنر پیشگان داخلی و خارجی و تقلید از اداهای مسخره ی آنان سخن و مد روز شده بود. جواد بیشتر و بیشتر به اصول و قوانین مکتب انسانها ز اسلام علاقمند و پای بند می شدو با کارها و حرفهای خلاف مذهب به شدت مخالفت می کرد.
در دوران دبیرستان که کم کم جوانه های انقلاب رشد می کرد و مسئله حکومت اسلامی و مبارزه با اساس ظلم و فساد یعنی رژیم وابسته طاغوتی از حوزه به دانشگاه و به دبیرستان کشیده می شد او هم گاه به پخش اعلامیه و شعار نویسی همراه با بعضی دوستان اقدام می کرد.
هنگامی که خدمت سربازی را میگذراند طی نامه ای به برادرش نوشت: «این رژیم دیگر رفتنی است، آیت الله خمینی در قلب مردم جا گرفته و رژیم با مردم رو در رو شده است.»
تکیه اش بیشتر بر پر کردن مساجد و تجلی تظاهرات بود. پس از پیروزی انقلاب دیپلم گرفت و در دانشگاه مشهد پذیرفته شد. در جلسات دعا و کلاسهای شهید دیالمه شرکت می کرد. او مخالفت شدیدی با گروهکهای ضد انقلاب داشت و از آغاز با آنها درگیر بود. با بنی صدر نیز از اول مخالفت میکرد و او را متعهد نسبت به اسلام نمیدانست.
پس از تعطیل شدن دانشگاه ها به سپاه آمد و بعد از چند ماه بر کردستان اعزام گردید. مدت هفت ماه در مریوان بود سپس برای شرکت در جبهه جنوب از کرستان بازگشت و پس از دو روز اقامت در کاشان برای شرکت در عملیات فتح المبین به جنوب اعزام شد. پس از پایان عملیات فتح المبین با استفاده از چند روز مرخصی مجدداً به جبهه اعزام و در عملیات بیت المقدس شرکت نمود. در عملیات بیت المقدس به عنوان مسئول گروهان انجام وظیفه میکرد.
موقع حرکت برای حمله در جمع اعضاء گروهان سخنانی ایراد کرد که قسمتی از آن به این شرح است:
«برادران، دعا کنید خدا به همه ما ایمانی کامل و نیتی خالص در راه اسلام عطا فرماید باید بگویم که هدف پیروزی و برقراری و زنده کردن اسلام است پس اگر در این راه شهادت باشد با کمال میل و با جان و دل خواهیم پذیرفت. از شما می خواهم دعا کنید شهادت واقعی نصیبمان گردد. وقتی که از همه آلایشهای مادی و دنیوی پاک شده باشیم با آگاهی و خلوص به حق شهادت نصیبمان گردد.»
در روز ۱۸ اردیبهشت برابر با ۱۴ رجب ساعت ۵/۴ صبح پس ازادای فرضیه نماز برای مقابله با ضد حمله دشمن در محور شلمچه با افراد گروهان پیش رفتند. رگبار گلوله و هجوم تانکها بیابان را از دود و آتش پر کرده بود. تانکها از سه طرف پیش می آمدند و آنقدر زیاد بودند که گاهی بوسیله ی توپخانه خودشان هدف قرار گرفته و منهدم میشدند. آنها در محاصره ی تانکهای دشمن پیش رفتند. هنوز هوا کاملاً تاریک بود. چشم امید افراد گروهان به همراه گوهان بود و همه منتظر خبر خوشی بودند. هجوم ضدحمله دشمن خیلی شدید بود. در همان لحظه های اول چند تا از بچه ها شهید می شوند. مرحله ی اول و دوم عملیات به پایان رسیده ولی هنوز خاکریزها آماده نیست. از سه طرف مورد حمله قرارگرفته و هیچ پناهی برای خود نداشتند. خون و شهادت محیط را گرفته بود و عراقی ها با تانک پیش می آمدند. بچه ها نقل می کنند:
«…هوا هنوز تاریک بود، نمی دانستیم تا کجا باید پیش برویم، سه گردان قبل از ما رفته بودند و هیچ خبری نبود. دود و انفجار و آتش همه جا را گرفته بود بعضی از بچه ها سست شده بودند و می گفتند دیگر کاری از ما ساخته نیست، ولی بازگشتن به معنای از دست دادن تاب مقاومت در برابر دشمن، تقویت روحیه دشمن و از دست دادن چند کیلومتر از محور باز پس گرفته شده بود و چه بسا که تاثیری بسیار در عملیات داشت.
در این لحظه جواد جنازه چند تن از شهدا را جلو چشم بچه ها قرار داد و گفت: اگر می توانید از روی این جنازه ها عبور کنید و سپس فریاد زد: هر کس سستی کند تمرّد کرده، همه با من بیایید.
در پشت خاکریزها کوتاهی که نیم متر بیشتر ارتفاع نداشت همگی مستقر شدیم یکی از تانکهای دشمن به طرف ما پیش می آمد. در این حال جواد یک آر پی جی برداشت. از جابلند شد و چند گلوله به طرف تانک مزبور پرتاب نمود. او کاملاً ایستاده بود تا مسلط باشد. سرانجام گلوله به هدف نشست و تانک عراقی با صدای انفجار مهیبی منهدم گردید هنوز آفتاب نمدیده بود که تانک منهدم شد و انفجار آن همه جا را روشن کرد. بچه ها خیلی خوشحال شدند اما خوشحالی آنان خیلی زود به غمی عمیق مبدل گشت زیرا همراه و همزمان با انفجار تانک گلوله ای از سوی مزدوران دشمن بر فرق جواد اصابت کرد که قسمتی از سر او را با خود برد. جواد شهید شد و به بقاء الله پیوست و بدینان یکی دیگر از سربازان اسلام خون سرخ خویش را، به پیروزی از حسین(ع)، به جای تاریخ سپرد تا جاودانگی اسلام محمدی و انقلاب حسینی را تضمین نماید.»
او کبوتر روحش را در فضای عطرآگینشهادت به پرواز درآورد تا همراه با شهدای صدر اسلام از قله های رفیع هستی بگذرد و مهمان خوان بی کران «عندربهم یرزقون» گردند.
آهسته خم شد و در حالیکه فوران خون سراپایش را گلکون می کرد بر زمین غلطید و خود را تطهیر نمود.
تا چند روز از جایش تکان نخورده و در زیر آفتاب همراه چند تن دیگر از شهیدان از ان محور حراست می کردند.
او در نامه ای به مادر نوشته بود:
«جان سرمایه ای است که فقط برای یکبار می شود آن را به معامله گذاشت و حیف است که سرمایه ی به این گرانقدری در راهی جز برای رضای خدا مصرف شود.»
و در جای دیگر: «زیستن یا مردن مهم نیست، مهم آن است که کدام در پیشبرد اهداف اسلام و زنده کردن آئین مقدس اسلام موثر واقع گردد.»
پاسخ به این نظر
||
بسم رب المجاهدین فی سبیل الله
با سلام به روح ملکوتی امام شهیدان وشهدای هشت سال دفاع مقدس
و سلام بر شهیدان زنده و جان بر کفان و رزمندگان این دیار حق
خاطره ای که برایتان تعریف میکنم اتفاقی است که برای بنده حقیر و یکی از همرزمانم
در سال ۱۳۶۵ اتفاق افتاد. که در واقع من اسمش را تاثیر آیه وجعلنا گذاشتم
من و برادر محمد ظریفی همان دوستم که در خاطره قبلی در موردش صحبت کردم هر دو در خاک عراق یعنی حوالی شهرک دوجی انجام وظیفه میکردیم و مسیری که ما از شهرک دوجی تا خطوط رزمندگان اسلام هر روز جهت آبرسانی طی میکردیم دارای یک سه راهی بود بنام سه راهی مرگ ، جالب اینجاست که بدانید من و دوستم سقای ( آب رسان) این خطوط بودیم . و وقتی وارد خط میشدیم و پمپ آب را روشن میکردیم از همه طرف آتش بر سرمان میریختند . ما همیشه از این سه راهی از هم جا میشدیم و وظیفه مان این بود که هرکدام مخازن آب یک مسیر را پر کنیم بخاطر همین وقتی به این سه راه میرسیدیم یک نیش ترمزی میزدیم و به همدیگر آیه وجعلنا را یادآوری میکردیم و میرفتیم توی خط ولی بدلیل اینکه مخزنی که روی ماشین پاترول نصب بود بیش از سه هزار لیتر آب نمیگرفت ما مجبور بودیم که دو یا سه بار برای آبرسانی مجددا برگردیم توی خط و مخازن را پر کنیم. یکی از روزها وقتی بار اول من برگشتم که مخزن آب را پرکنم دیدم محمد آقا نیامد کمی صبر کردم خبری نشد ناراحت شدم و همینطور دعا میکردم که یک مرتبه دیدم محمد و نفر کمکیش آمدند و قتی رفتم جلو که بپرسم کجا بودید چرا اینقدر دیر کردید چون ما باید قبل از اینکه خورشید طلوع میکرد اکثر مخازن را آبگیری میکردیم یکمرتبه متوجه شدم که زبان محمد بند آمده و نمیتونه صحبت کنه و بقول معروف به پت پت افتاده بود فقط با دست اشاره به شیشیه جلوی ماشین میکرد و درب سمت خودش که تازه متوجه شدم شیشه ای درکار نیست ضمنا درب سمت راننده هم سوراخ سوراخ شد حدس زدم که یک خمپاره شصت حنما بغل شان خورده زمین و اینها به این روز افتادن . منم برای اینکه زبانش باز بشه یک سیلی آبداری زدم توی گوشش باورتان نمیشه همین سیلی آبدار و جانانه زبونش را باز کرد و به حرفش آورد .میدونی انجا بود که بهش گفتم محمد جان اثرات آیه وجعلنا خیلی خوبه و اون میگفت آره والله منم میخندیدم و میگفتم خوب نه واقعا عالیه ، تا اینکه محمد به من گفت چرا میخندی گفتم آخه اثراتش اینقدر عالیه که نه دشمن تو را دیده و نه خمپاره دشمن ضمنا یک اثر دیگری هم امروز من بهش رسیدیم که آنهم این است که ادم وقتی وجعلنا میخونه نه صدای سیلی جانانه خوردن را میشنود. و نه احساسش میکنه
و آیه معروف که واقعا انسان را از دید دشمنانش محو میکنه این است
“وجعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّاً فاغشیناهم فهم لا یبصرون”،
(جهت شادی روح امام شهدا وکلیه شهدای جنگ تحمیلی صلوات)
پاسخ به این نظر
||
شهید نوشت:
ببین بهشت تو را جوان نگه داشته است
ببین دنیا دارد ما را پیر میکند، ببین دنیا دارد ما را پست و حقیر و پول پرست و خودخواه و امتیاز طلب و نفس پرست و به درد نخور میکند،
حتی دارد یادمان می رود همه ی اجرها در گمنامی ست، دارد یادمان می رود ما مامور به تکلیف و وظیفه ایم و نتیجه با خداست،
داریم رموز پیروزی های معجزه گونه مان را فراموش میکنیم، به گدایی می افتیم دم در نظریه های غرب و شرق تا از آنها یاد بگیریم و توسعه بیابیم!
داریم ارام آرام فلسفه می بافیم که گاهی هدف وسیله را توجیه می کند و بعد با این وسیله های شیطانی هرگز به خدا نمی رسیم بلکه دلهامان دنیایی تر می شود
داریم فکر می کنیم که چرا ما زحمت بکشیم و دیگران ببرند و وسوسه ای در گوشمان مدام می گوید حالا پول گرفتن برای کاری که می کنی چه منافاتی با کار فی سبیل الله دارد و یادمان نمی ماند داریم سر یک تفکری را می بریم
ببین داریم نق میزنیم، داریم دست و پا می زنیم برای هیچ، داریم افسرده می شویم، داریم با غیر خدا معامله می کنیم، داریم چیزی می شویم غیر از آنچه باید بشویم، داریم به شدت دور می شویم از خلیفة اللهی، از الله
ببین دنیا دارد ما را مثل خودش میکند
ببین دنیا دارد فاصله ی مرا از تو زیاد می کند ، دارد فاصله ی تو از من می شود به اندازه ی فاصله ی بهشت از دنیا
پ.ن. هرکس با هرکه خو گرفت مثل او شد
مناجات نوشت: کاش می دانستم با من چه می کنی؟ نگذار دنیا از یادم ببرد تو زیباترین آرزوی منی
دعا نوشت: یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
پاسخ به این نظر
||
می گفتند اسلام انقلابی
خیلی ها را هم جذب کرده بودند
تو گفتی این انحراف است، غلط است، انقلاب است که باید بکوشیم اسلامی باشد نه اینکه اسلام را مطابق نظر خودمان مثلا انقلابی کنیم!
……..
داستان راستان
دیدی نیاز است برای ارشاد و تهذیب اخلاق عمومی داستان هایی از کتب تاریخ و حدیث استخراج شود و با زبان ساده در اختیار عموم مردم قرار گیرد تعهد کردی این وظیفه را انجام دهی
گفتند اثری که به نام تو منتشر می شود لااقل باید در ردیف همان اصول فلسفه باشد! داستان می نویسی؟ کسر شان است. لااقل به اسم خودت منتشر نکن!
روح بزرگ تو اما خودش را نباخت.
میدیدی هر مدعی فضلی حاضر است سالها عمر خود را صرف تالیف یک اثر علمی مند بدون آنکه ذره ای به حال اجتماع مفید باشد اما از تالیف یک کتاب مفید فقط به جرم اینکه ساده است و کسر شان است خودداری می کنند و نتیجه اش می شود فقر بیش از اندازه مان در کتب مفید
گفتی: این پیشنهاد شما مرا متذکر یک بیماری اجتماعی کرد نه تنها از تصمیم خود صرف نظر نمی کنم بلکه در مقدمه ی همان کتاب ازین پیشنهاد به عنوان یک بیماری اجتماعی نام خواهم برد.
نگران بودی نکند همانطور که عده ای تالیف این کتب را کسر شان می دانند ، عده ای به کار بستن دستورات کتب مفید اما ساده را کسر شان بدانند
…..
عمار بودی برای ولایت فقیه
فریاد می زدی : “شعار امروز تو باید فلسطین باشد . شمر امروز موشه دایان است . شمر هزار و سیصد سال پیش مرد ، شمر امروز را بشناس . امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان میخورد .”
شمر امروز را هم رسوا کن استاد
بگو: شمر امروز هنوز اسرائیل است هنوز پیامبر اکرم در قبر مقدسش از صهیونیست می لرزد بگو هرکه نگوید گناه کرده
بگو منافق واقعی آمریکاست
……………
پاره ی تن ولایت فقیه
در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کم نظیر بودی
نه از ملامت ملامت کنندگان می هراسیدی ، نه اسیر نام و مقام می شدی، نه تهدید ها و تطمیع ها تو را گرفتار می کرد
می خواستی بنده ی خالص خدا باشی رهبر حق را شناخته بودی و عمل به تکلیف می کردی
تا آنجا پیش رفتی که از اهل بیت ولایت فقیه شدی امام خودش گفت” فرزند عزیزی که پاره ی تنم بود”
و من یقین دارم رسیدن به مقام “منا اهل البیت” در عصر غیبت راهی ندارد جز آنکه ولی فقیه زمان خطابت کند: پاره ی تنم!
و خواب دیدی رسول اکرم را
و فهمیدی مقام شهادتت را
……….
شهادتت مبارک استاد
و شهید هرگز نمیمیرد ،اثر میگذارد و فریادهای آن حنجره هرگز خاموش نخواهد شد .
هدیه به استاد
روز تون مبارک هدیه به استادی که شهادتش روز معلم شد نقدا فاتحه و صلوات و البته بعدا توجه به تالیفاتش
پ.ن. لطفا به صدا و سیما بگویید: ولی فقیه زمان درباره ی آیت الله مصباح فرمود: به لطف خدا این شخصیت عزیز و عظیم القدر خلا شخصیت هایی مانند علامه طباطبایی و شهید مطهری را در زمان ما پر کرده است.
پاسخ به این نظر
||
برادران و خواهران عزیزی که انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق نظرات به اطلاع ما می رسانند؛ جواب انتقاد یا پیشنهاد یا سوال هایشان در همان جایی که نظر داده اند، پاسخ داده می شود.
التماس دعا یا علی مدد.