هدیه ای به فرزندان شهداء
اتل متل یه جعبه
پر از مداد رنگى
اتل متل یه بچه
چه بچه زرنگى
با یک مداد هاش ـ ب
توى اتاق نشسته
فکر مى کنه به باباش
جفت چشاشو بسته
قربون برم بابامو
الان اگه زنده بود
صورت مهربونش
حتماً پر از خنده بود
شاعر:ابوالفظل سپهر
تهیه مطلب:عاشقان شهادت
جهت خواندن بقیه شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
التماس دعا
اتل متل یه جعبه
پر از مداد رنگى
اتل متل یه بچه
چه بچه زرنگى
با یک مداد هاش ـ ب
توى اتاق نشسته
فکر مى کنه به باباش
جفت چشاشو بسته
قربون برم بابامو
الان اگه زنده بود
صورت مهربونش
حتماً پر از خنده بود
با قهوه اى کمرنگ
دهان و لب رو کشید
صورتشو عقب برد
قشنگ نگاه کرد و دید
قهوه اى رو گذاشته
مداد حنایى برداشت
رو صورت بابا جون
ریش قشنگى رو کاشت
بعد با مداد هاش ـ ب
چشمى کشید و بعدش
با یک مداد هاش ـ ب
چشمارو مشکى کردش
پیشونى رَم کشیدش
بعد هم موهایى بلند
بعد با مداد سبزش
براش کشید یه سربند
بعد با مداد زدش
رو سربند سبز اون
گنبدى از طلا زد
زیرش نوشت «بابا جون»
بینى رو هم کشیدش
دو چشم و ابرو گذاشت
براى رنگ صورت
سفید و زرد و برداشت
با زرد و با سفیدش
صورتو رنگ کردش
بابا چه نورانیه
چشمها رو تنگ کردش
یواش یواش و کم کرد
از توى چشم تنگش
بارون چکید بروى
نقاشى قشنگش
مداد سرخو برداشت
رو سر بلند بابا جون
یه خال قرمز کشید
خیره شد به خال اون
لب رو گذاشت رو خالش
سرخى لبهاى اون
حالشو سرختر کرد
سرختر از رنگ خون
یه کمى فکر کردش
یه دفعه بغضش گرفت
بعد مى دونید چیکار کرد؟
یه کارى کرد بس شگفت
با اون مداد سرخش
بابا رو سرخ کردش
عکس رو قلبش گذاشت
با اون دودست سردش
بس که بابا بابا گفت
ناله زد و غصه خورد
کنار عکس بابا
خسته شد و خوابش برد
خواب دیدش توى یک باغ
تو یک باغ پر از گل
نشسته رو درختى
بدل شده به بلبل
ناز غریبونه کرد
چَه چَهِ مستونه زد
یه وقت دید از آسمون
نور اومد و نور اومد
دید که تو تختى از نور
بابا جونش نشسته
هزار ملک دور اون
جمع شده حلقه بسته
پریدو رفتش نشست
رو شونه بابا جون
بابا نوازشش کرد
بوسه زد به روى اون
زد زیر گریه و گفت:
میگن دیگه نمیاى!
منو گذاشتى رفتى؟
بابا منو نمى خواى؟
بابا اونو بوسیدش
توى بغل گرفتش
اشک چشاشو پاک کرد
نیگاش کردش و گفتش:
اگه نرفته بودم
یه غول بى شاخ و دُم
اومده بود تو خونه
تا زور بگه به مردم
با هرچى که ما داشتیم
مى خواست تجارت کنه
ما رو اسیر بگیره
خونه رو غارت کنه
رفتم باهاش جنگیدم
تا که بره به خونش
اگه باور ندارى
بیا اینم نشونش
دسترو گذاشت رو خالش
همون خال پیشونیش
همون خال قشنگش
خال قرمز و خونیش
لب رو گذاشت رو خالِ
بابا جون و بوسیدش
بعد صورت و عقب برد
قشنگ بابا رو دیدش
یهو پریدش از خواب
دید که وقت اذونه
بوى تن بابا جون
پیچیده بود تو خونه
دنبال نقاشیش گشت
دید که روى متکّاس
یعنى چى مگه مى شه؟
این خط که خط باباس
دید که زیر نقاشیش
به خط نازِ بابا
نه تنها امضا شده
داده یه بیست زیبا




فتح خرمشهر و پیروزی شهیدان
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که میتپید و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. آن زمانی که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مردم مجبور شدند به سوی شط خرمشهر کوچ کنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهایی بود که جز در پازپسگیری شهر برآورده نمیشد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود. رزمندگانمان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر تانکهای شیطان تکه تکه شد .
با آغاز عملیات بیتالمقدس، رادیوی رژیم بعثی، میکوشید با تبلیغات کاذب خود، حضور نیروهای عراق را در خرمشهر کسترده اعلام کند تا با این ترفند باعث تضعیف روحیه رزمندگان اسلام شود، ولی از آنجا که “فتح و پیروزی جز در سایه اتکا به خداوند متعال و طلب یاری او میسر نمیشود با همت و رشادت رزمندگان اسلام و امدادهای غیبی، خرمشهر آزاد شد و نیروهای دلاور ایران توانستند پس از ۴۸ ساعت از شروع محاصره تا فتح کامل شهر، اذان ظهر سوم خرداد ۶۱ را در مسجد جامع خرمشهر سر دهند و اینگونه بود که با به شهادت رسیدن پاکترین انسانها شهر خرمشهر (خونین شهر) آزاد شدویاد وخاطره آن شهیدان ودلاوریهای آنها تا ابد جاودانه ماند.
رمز عملیات : یا علی بن ابیطالب (ع)
هدف عملیات : آزاد سازی خرمشهر ، پادگان حمید ، هویزه، جفیر وحسینیه
منطقه عملیاتی : غرب کارون ، جنوب غربی اهواز وشمال خرمشهر
تاریخ شروع : ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۰/۲/۶۱
مدت عملیات : ۲۵ روز طی ۳ مرحله
وسعت منطقه عملیاتی : ۶۰۰۰ کیلومتر مربع
پاسخ به این نظر
||
وصیت نامه شهید ناصر کاظمی
( فرمانده سپاه کردستان )
در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت نامه ای از خود بر جای گذارد البته تا اینجا که یادم است تاکنون چندین وصیت نامه نوشتم که متاسفانه بعلت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است این وصیت نامه جدیدم است . البته اینجانب معتقدم هر که هر کاری کرد و هر نوشته ای که جمع آوری کرده باشد ، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند . شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را ، به نظر خودم دارا می باشم ولی نظر خودم اصلا شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است .
وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد ، در آخرت شفاعت ما را بنمایند .
تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین ، مکتب انقلابی اسلام می باشد
برای اینکه در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید ، همیشه به یاد خدا باشید
جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی حضرت مهدی ( عج ) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مومن امام که عملا در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده اند ، باشید .
ماهی یک بار به قبرستان شهداء بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدراسلام را فرا گیرید .
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی ، سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سراسر مملکت بسط و گسترش دهید .
از اینکه کاری اشتباه انجام داده اید از گفتن آن ابا نداشته باشید .
سیاستمداران همیشه باید از افرادی مخلص و صادق و باتقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند .
سعی را بر جذب نیروهای جوان بگذارید نه دفع آنان .
سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت الله دکتر سید محمد حسین بهشتی .
ازاختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید .
سعی شود که قانون اسلام در مورد همه بطور یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی و سپاهی و روحانی و دولتمرد نباشد و امید است که مسئله زمین بنفع مستضعفین در حکومت اسلامی حل شود و دنیا ما را در این مورد الگو قرار دهد .
اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستان خود تا حدامکان و توان نظارت نماید وگرنه باید از آن مسئولیت کنار رود .
سعی شود که در سه وزارتخانه ، آموزش و پرورش ، وزارت کشور و وزارت امور خارجه بهترین و مکتبی ترین افراد وارد شوند و اگر چنانچه در این سه وزارتخانه مسامحه شود مسئولین در پیشگاه خدا و امت ، مسئول خواهند بود .
زندان جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد و سعی شود اصلا ساختمانهایی که جدیدا جهت احداث زندان ساخته می شود با معیار کاملا اسلامی باشد و بهترین و مکتبی ترین افراد بازجو و زندانبان باشند .
برای موفقیت در کردستان باید صفوف ضد انقلاب از مردم جدا شود با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کرد با مهربانی هر چه تمامتر رفتار شود .
از تهمت زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیدا پرهیز کنیم .
اگر چنانچه جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا ( س ) خاک نمایید .
تمام اموالم را به بی بضاعتهای واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود .
در پایان این نکاتی را که تذکر دادم هر کسی در رابطه با مسئولیتش جهت رضای خدا اگر درست است اجرا نماید وگرنه اجرا ننماید . در آخر خودم به این نتیجه رسیده ام که تمام اعضاء خانواده ام کاملا آماده شهادتند بخصوص همسرم و خواهرم و مادرم و برادرانم و پدرم دارا می باشد امید است که همگی مرا حلال بنمایند .
ناصر کاظمی
پاسخ به این نظر
||
شهید درد جراحت را احساس نمی کند
قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
الشّهید لایجد الم القتل الّا کما یجد احدکم مسّ القرصه.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
شهید درد کشته شدن را احساس نمی کند، مگر در حدّی که یکی از شما پوست دست خود را بین دو انگشت فشار دهد.
کنز المعال، ج۴، ص۳۹۸، حدیث۱۱۱۰۳
آمرزش گناهان شهید
قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
للشّهید سبع خصال من الله اوّل قطره من دمه مغفور له کلّ ذنب.
حضرت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
به شهید هفت امتیاز از طرف خداوند عطا می شود، اولین آنها بخشیدن تمام گناهان اوست بواسطه اولین قطره خونش.
وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۹، حدیث۲۰
پاسخ به این نظر
||
::: زندگینامه شهید حسن مصباحی :::
شهید حسن مصباحی درتاریخ سوم اردیبهشت سال ۱۳۴۳ در محله قلعه باغ شهر شبستر در خانواده متدین و مذهبی و کم در آمد دیده به جهان گشود .
از آنجا که پدر خانواده به علت نداشتن درآمد و نبودن کار در تهران بسر می برد و به عنوان کارگر نانوائی مشغول بکار بود مجبور شد تا خانواده خود را نیز به تهران ببرد . لذا شهید حسن کودکی شیر خوار بود که بهمراه مادر وپدر و دوبرادر دیگرش راهی تهران شد و در محله نازی آباد ساکن شدند . ماه ها و سال ها سپری شد و او بزرگ و بزرگ تر شد تا به سن هفت سالگی رسید و وارد مدرسه ابتدائی شد . پس از اتمام تحصیلات ابتدائی خانواده از محله نازی آباد به سیزده آبان شهر ری عزیمت و در آنجا ساکن شدند و تحصیلات راهنمائی را در ناحیه شهر ری ادامه داد و ضمن تحصیلات در کلاس های آموزش قرآن و تفسیر که در هیئت متوسلین به ائمه اصهار در محله بود شرکت می کرد تا وارد دوره دبیرستان شد که مصادف با دوران انقلاب شکوهمند اسلامی شد که در تظاهرت ها ، راهپیمائیها ، شعارنویسی ها نقش بسزائی داشت . شهید حسن مصباحی ( عمو جان من ) انسانی متواضع مقید به واجبات و شدیدا به امربه معروف و نهی از منکر مبادرت داشت و سخت عاشق امام و ولایت بود و همیشه خانواده و آشنایان و دوستان را به حمایت از انقلاب و پشتیبانی از امام و ولایت فقیه نصیحت می کرد .
یکی از صفات پسندیده این شهید این بود که حامی مستضعفان و مظلومان بود و اگر اندوخته ای داشت آنرا به نیازمندان اهدا می کرد .حسن با سن کمی که داشت خیلی چابک و ورزیده بود طوری که در روزهای آخر انقلاب که مصادف با سقوط پادگانها بود به تنهایی یک قبضه تیربار و چند مقدار فشنگ را از پادگان لشکرک تهران آورده و پس از اتمام و پیروزی انقلاب به کمیته محله تحویل داد .پس از اقلاب مشغول تحصیل بود تا اینکه در کلاس سوم دبیرستان رشته اقتصاد بود که مصادف با شروع تهاجم دشمن بعثی به میهن اسلامی گردید . شهید حسن مصباحی ۲ ماه بعد از آغاز جنگ تحمیلی بود که برای آموزش به مراکز آموزش اعزام و شروع به دیدن دوره ها متعدد از جمله : اسلحه سبک ، نیمه سنگین و غواصی و … نمود و در چندین عملیات مهم شرکت داشت تا اینکه در عملیات والفجر ۴ اعزامی لشکر ۲۷ محمد رسول الله در ارتفاعات کانی مانگا عراق به درج رفیع شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش مفقود الاثر شد تا اینکه پس از ۱۳ سال در سایه تلاش و فعالیت گروه تفحص سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۱۳۷۳ به همرا ه جمع دیگری از همرزمانش باقیمانده پیکر پاک و مطهرش شناسایی شد و به میهن عزیز رجعت داده شد و پس از انجام مراسم تشییع در قطعه ۲۹ شهدا بهشت زهرا در کنار قبر پدر شهیدش که ۳ سال پس از شهادت عمو جان من در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیده بود به خاک سپرده شد راهش پر رهرو و مستدام باد
پاسخ به این نظر
deleted ||
خون شهید
انّ علیّ ابن الحسین علیه السلام کان یقول : قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
ما من قطره احبّ الی الله عزّوجلّ من قطره دمٍ فی سبیل الله.
امام زین العابدین علیه السلام پیوسته از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود:
هیچ قطره ای در نزد خداوند دوست داشتنی تر از قطره خونی که در راه خدا ریخته می شود نیست.
وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۸، حدیث۱۱
پاسخ به این نظر
deleted ||
حضرت امام خمینی (ره)
آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند و به روز جزا آنها باید بترسند از موت، آنها از شهادت باید بترسند. ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی هراسیم، نمی ترسیم.
حضرت امام خمینی (ره)
ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.
حضرت امام خمینی (ره)
دوستانمان که شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دلتنگ باشیم؟ دلتنگ باشیم که از دیار قید و بندی خارج شدند و به یک فضای وسیع و در تحت رحمت حق تعالی واقع شدند؟
پاسخ به این نظر
deleted ||
دمت گرم داداش، دست منم بگیر
لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز ۱۳۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران
از بچههای باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آنجا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینیفر» و «غفاری» همسنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف میخواندند. شبهای جمعه، دعای کمیلشان بهراه بود و نوای زیارت عاشورا هر روز صبح از سنگرشان به گوش میرسید. همواره به اخلاص و ایمان بچههای آن سنگر غبطه میخورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا بهت نمیدم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمیدم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بیخیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمهی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازهی یک قرن ارزش داشت.
یکی از شبها پست هاتف ساعت ۸ تا ۱۰ بود و پاسبخشی من از ساعت ۹ تا ۱۲٫ در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمیبرد. نمیدانم چرا، اما بیتاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشناییمان به شهادت میرسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظمزاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی …
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شمارهی ۲ که هاتف در آن نگهبان بود، فاصلهای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپارهای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتینها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چهطوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را میپایید. بوی تخم مرغ گندیدهی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: میخواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو میخوای با من داداشصیغهای بشی؟ یعنی تو این کار رو میکنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب اینجا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستانمان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمیدانم او در آن لحظه به چه میاندیشید و چه فکری کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دستهامان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوانهای انگشتانمان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاسبخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.
یکی دیگر از هممحلیهای دیگر هاتف که در دستهی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه
پاسخ به این نظر
||
برادران و خواهران عزیزی که انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق نظرات به اطلاع ما می رسانند؛ جواب انتقاد یا پیشنهاد یا سوال هایشان در همان جایی که نظر داده اند، پاسخ داده می شود.
التماس دعا یا علی مدد.