عطر شهادت
نم باران پاییزی آذرماه،زمین گسترده و خلوت پادگان دوکوهه را شسته بود.رایحه دلپذیراز علف های سبز کنار زمین صبحگاه به مشام می رسید. بعد از فکه به دوکوهه آمده بود تا بعضی وسایل مورد نیاز را به جلو ببرد.پیاده در اطراف زمین صبحگاه قدم میزد و در حالی که ایام خوش جنگ و صبحگاه های عظیم لشگر را در ذهن می گذراند،با خود نجوا میکرد:
دوکوهه السلام ای خانه عشق سلام ما به تو میخانه عشق
در همین حین به یکی از دوستان زمان جنگ برخورد کرد که به طرف حسینیه حاج همت میرفت.سلام و علیک گرمی کرد.حرارت احوال پرسی طرف مقابل بیشتر بود
سعید را گرم در آغوش گرفت و با تبسمی گفت:
آقا سعید،اگه دیگه ما رو ندیدی،حلالمون کن
خیره داداش،کجا ان شا الله ؟
با اجازتون اسمم دراومده ،داریم میریم حج عمره
سعید تبسم زیبایی کرد.چشمانش را به دیدگان او دوخت و گفت:
ان شا الله که قبول باشه.تو داری میری مکه،من دارم میرم فکه.بریم ببینیم کدوممون زودتر به خدا می رسیم!
… دو هفته ای گذشت و آن مسافر،از حج برگشت،خوشحال و شادمان.چه بسا سوغاتی،آب زمزمی هم از مکه برای سعید آورده بود
وارد محل که شد چشمش را اعلامیه روی دیوار خیره کرد
خوب دقت کرد،نگاهش روی عکس و اعلامیه قفل شد
عکسی زیبا که خیلی آشنا بود،زیر عکس نوشته شده بود:
((شهید سعید شاهدی،شهادت:فکه ۲/۱۰/۷۴ به هنگام تفحص))
تهیه مطلب :عاشقان شهادت






